براي اولين بار مي خواهم اختصاصي در شبهاي الموت از اوضاع و احوال زادگاه زيبايم بالاروچ بنويسم. حرفهايي كه مي بايست همان ابتدا در اين وبلاگ نوشته ميشد و اما به دليل نداشتن اميد به  نتيجه تبديل به سكوت شد.

اما امروز شكايتها و انتقادهاي همولايتي هايم بي اراده زبانم را سوار بر قلمم كرد و در شبهاي مهتابي الموت به تاخت واداشت.

همولايتي هاي عزيز، بالاروچ نه سرزمين پدري من است نه مادري، اما در آن زاده و بزرگ شده ام و بهترين لحظات زندگي ام را در كوچه پس كوچه ها و باغهايش سپري كردم.

من نسبت به شما حقي براي انتقاد و دخالت در امور روستا ندارم اما به جرات مي توانم بگويم آنچنان عاشق و دلباخته بالاروچ هستم كه شايد كمتر بالاروچي اينگونه باشد.

فقط قبل از گفتن حرفهايم 2 خواهش دارم يكي از اهالي عزيز بالاروچ و ديگر از مخاطبين عزيز و محترم غير بالاروچي :

1-    همولايتي هاي عزيز و محترم اميدوارم حرفهايم هر چند شايد تكراري ، بجاي تفسير و كشاندن سخنانم به سوي دشمني و درگيري هاي هميشگي، بهانه آغازي باشد براي تغيير و احياي زادگاهمان.

2-    از همه غير بالاروچي هاي محترم خواهشمندم در اين بحث شركت نكنند و باعث تنش و حساسيت اهالي روستاي زيباي بالاروچ نشوند. هرچند هميشه نظرات شما برايمان محترم و ارزشمند است اما اين بحث بسيار خاص و حساس و داخلي است و شايد عده اي تحمل شنيدن سخنان خارج از اهالي را نداشته باشند.

به هر حال حرفهاي دلم را صادقانه و بي پروا مي گويم :

به نظر من تنها ترين دليل مشكلات موجود در بالاروچ اختلاف شديد اهالي با هم و نداشتن اتحاد است. از كودكي به خاطر ندارم يكنفر از اهالي از ديگري تعريف و تمجيد كرده باشد. تنها چيزهايي كه به ياد دارم تمسخر و دشمني نسبت به يكديگر بوده. بدون استثنا ميگويم روي سخنم هم با شماست هم با خانواده و آشنايان خودم.

همه خود را پاك و بي گناه و مظلوم مي دانيم و ديگران را مقصر. به نظر من هيچكس به تنهايي مقصر نيست حتي شوراها و دهيارها، چون خود ما هر دوره آنها را انتخاب نموديم، چون خود ما از وارد شدن به ميدان و زير بار مسئوليت رفتن شانه خالي كرديم.

در كنار ميدان نشستن و خرده گرفتن كار ساده و بيهوده ايست كه اكثر انسانهاي ترسو و مسئوليت گريز و ... انجام مي دهند.

مطلب ديگر رفاه طلبي ماست. وقتي همه بالاروچ را رها كرده ايد و به شهر پناه برده ايد و به زادگاه اجداديتان به چشم مكان تفريحي نگاه ميكنيد چه انتظاري از ديگران داريد.

بخدا قسم اگر خودتان را هم بكشيد نمي توانيد روستا را بدون كشاورزي و دامداري و سكونت آباد كنيد. چون غريبه ها بايد در آنجا فعاليت كنند و به شما اجاره دهند و غريبه هم هيچگاه دلسوز ميهن شما نيست.

اين همه مدرك و تحصيلات و مقام و ... در شهر كسب كرديد، چرا يك تحصيلكرده در بين اعضاي شورا و مسئولين روستايتان نيست؟ بر فرض اگر شوراها و مسئولين صادق و درستكار نيستند اولا چرا هر سال دوباره به آنها راي ميدهيد و دوما چرا در بين شما كسي پيدا نمي شود با يك علم حداقل حسابداري آنها را حسابرسي كند يا اعتراض كند؟

بقول يكي از بزرگان صنعت كشورمان : اگر كنترل نباشد خود بنده هم دزدي ميكنم.

چرا كنترل نمي كنيد؟؟؟

چقدر از همولايتي هايمان مورد ظلم قرار گرفتند و حتي خونشان پايمال شد به دليل آنكه ما از زير بار مسئوليت فرار كرديم و ترجيح داديم پشت سر انتقاد كنيم و مظلوم نمايي كنيم.

اگر اين مطالب را خوانديد و باز هم شخص خودتان را مقصر نمي دانيد آگاه باشيد كه مشكل سرزمينتان در همينجاست. همين كه عيب را در ديگران مي جوييم.

ما قدر داشته هايمان را نمي دانيم. به جان دو فرزندم قسم بالاروچ يكي از انگشت شمار روستاهاي پربركت و زيبا در ايران است و اين فرصت و نعمت نصيب هر كسي نمي شود كه در چنين سرزميني چشم به جهان گشوده باشد و مالك آن باشد.

اميدوارم از من ناراحت نشويد اما هميشه با خودم مي گويم اگر من قدرت داشتم بالاروچ را هديه ميدادم به جوانان زحمت كش كوير، چون ديده ام با چه تلاش و كوششي آب را از صدها متر پايينتر در دل زمين بيرون ميكشند و كشاورزي ميكنند و يا چشم به باران آسمان دارند. روستاهايي كه حتي يك درخت هم ندارند و ماسه زارند اما مملو از جمعيت. جمعيتي متحد و زحمت كش. من در خراسان و اطرافش زياد از اين روستاها ديده ام. آيا مردم اين روستاها نمي توانند به شهر كوچ كنند؟ آيا فقط شما بفكر پيشرفت هستيد؟

مطمئنم اگر يك وجب از خاك بالاروچ را به آنها بدهيم به چشمانشان مي كشند.

نمي دانيد من چه لذتي بردم وقتي سال گذشته دوست خوبم آقاي محمد بابايي را ديدم كه 2 راس گوساله خريداري نموده و در بالاروچ مشغول پرورش آنها شده يا آقاي بهروز شعباني عزيز كه بالاروچ را تنها نگذاشته . اينها دوستاني هستند كه زرق و برق كاذب شهر را چشيده اند و دوباره برگشته اند.

به نظر شما با اين سونامي سرطان در تهران و شهرهاي بزرگ، داشتن فرزنداني تحصيلكرده و پولدار اما سرطاني بهتر است يا در روستا ماندن و هواي پاك را چشيدن؟ عمر با عزت بزرگان بالاروچ را ببينيد، خدا را شكر همه بيش از 80 سال عمر كرده اند، سالم و سرحال. آيا ما نيز در شهر ها همينگونه عمر خواهيم كرد؟ چه ثروتي بالاتر از عمر طولاني و با عزت و لذت است؟

عكس هايي كه من از بزرگان بالاروچ مي گذارم همه حاكي هزاران حرف و درس و عبرت است. چرا دقت نمي كنيد به لبخنها و صورت هاي پر انرژي و شادشان. چرا راز اين لبخنها و سرزندگي را نمي جوييد؟ صورتهاي خسته و كسل خود را در آيينه ديده ايد؟

يادم نمي رود سال گذشته عده اي غريبه از روستاهاي اطراف به كوههاي بالاروچ تجاوز كرده بودند و گوسفند مي چراندند. مردم بسيار ناراحت و عصباني بودند و از دور آنها را روي كوه نظاره مي كردند. در دلم گفتم وقتي يك گوسفند يا گاو در بالاروچ وجود ندارد كوه به چه كارتان مي آيد.بگذاريد ديگران بچرانند. اين اجاره ناچيزي كه ميگيريد فقط باعث اختلاف و حرص و دشمني است.

در همين بين يكي از روستايي ها گفت : مي دانيد اين كوه چند مي ارزد؟ من برق از چشمانم پريد، كوه را قيمت مي گذارند؟؟؟ ازش پرسيدم چند مي ارزد؟ با حس خاص و مفتخري گفت حدود 4 ميليارد تومان. دلم مي خواست 4 ميليارد بي ارزش داشتم و همانجا مي خريدم سرزمين مردمي كه براي وطنشان قيمت ميگذارند. خيلي متاسف شدم و واقعا ريشه تمام مشكلات بالاروچ را دريافتم.

آنها به باغها و كوهها و آبهايشان به چشم اسكناس و تفريگاه نگاه مي كنند.

ياد حكايتهايي مي افتم كه خواستند بزرگترين درسها را به ما بدهند اما ما ضمن نقالي و حمل آنها هيچ درسي نگرفتيم :

حكايت پدري كه چند چوب را كنار هم گذاشت تا فرزندانش بشكنند ... و اتحاد را به آنها بياموزد.

حكايت پدري كه گنجش را مدفون در زمين كشاورزي اعلام كرد تا فرزندانش بفهمند گنج ارزش ريالي ندارد گنج آباد نگاه داشتن ميراث پدري و زحمتكشي است.

خيلي از ما معلميم، مهندسيم، دكتريم و ... اما در اصل همه ما زرنگهاي بازنده ايم. زرنگهايي كه از زرنگي زياد راه را اشتباه رفتيم.

من كوچكتر از آنم كه بخواهم بالاروچي هاي فرهيخته و گرامي را نصيحت كنم، اما عذرخواهي ميكنم اينبار دلم خيلي به درد آمده بود و گفتم شايد آغاز جرقه اي براي اتحاد و اصلاحمان باشد و يا حداقل ديگر گله و شكايت بيهوده و بي ثمر نكنيم. به هر حال از همه بزرگان عذرخواهي ميكنم و اميدوارم اين جسارت بنده را ببخشند و ضجه هايم را توهين نپندارند.

به اميد بالاروچي پر از صداي هياهوي زندگي در كوچه هايش و عطراگين شدن تنورستانهايش به بوي خوش نان چون روزگاران پدران و مادران پيروز و موفقمان.


موضوعات مرتبط: الموت

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ | 11:28 | نویسنده : مرتضا وثوق |
برگ ريزان درخت كهن و ارزشمند الموت است
در اين ديار غربت نشسته ايم و مسلسل وار ميشنويم خبر عروج بزرگان تاريخ الموت را. گنجينه هايي كه ديگر تكرار نمي شوند و آخرين نسل پاسدار سرزمين شكوهمند الموت بودند. عزيزاني كه تمام شيريني لذتهاي خاطرات الموت را مديون صفا و محبت نسلشان بوديم. و هر روز نگران از شنيدن خبر يكي ديگر از اندك باقيمانده اين نسل گرانبها.
چندي پيش خبر درگذشت آقاي بابعلي مومني روچي پدر دوستان عزيزم حميد و بهنام بسيار ناراحتم كرد كه مجددا به ايشان و خانواده محترمشان تسليت عرض ميكنم و اكنون درگذشت آقاي سيف اله حيدري روچي پدر شهيد شمس اله حيدري روچي از بزرگ مردان روستاي بالاروچ كه هميشه نقش پررنگي در مديريت روستا و مردمانش داشت.

با نهايت تاثر و تالم اين مصيبت بزرگ را به دوست فرهيخته ام آقاي فيض اله حيدري روچي و خانواده محترمشان و همچنين به همه نسل جديد الموت كه چنين ثروتهاي بزرگي را از دست مي دهند تسليت عرض ميكنم و اميدوارم رمز ساده پيروزي آنها را جايگزين روشهاي پيچيده و رفاه طلبانه امروزيمان كنيم تا لبخندهايمان همچون لبخندهاي عميق و خالصانه آنان در تاريخ ماندگار شود.


موضوعات مرتبط: الموت

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ | 11:18 | نویسنده : مرتضا وثوق |


كنسي خورديم بعد از سالها

جاي همه كنس دوستان خالي



موضوعات مرتبط: الموت

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۹ | 14:27 | نویسنده : مرتضا وثوق |



لطفا براي مشاهده بقيه تصاوير روي ادامه مطلب كليك نماييد.


موضوعات مرتبط: الموت

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۸ | 12:44 | نویسنده : مرتضا وثوق |


مي خواست براي مراسم تاسوعا مسير يكساعته زوارك تا بالاروچ را كوهپيمايي كند.

بهش گفتم صبر كن تا اتومبيلي بياد سواره بريم
محكم زد به پاهاش و گفت وقتي پا هست چرا سواره
خجالت كشيدمو همراهش شدم هرچند عقب افتادم و در نهايت متوسل به ماشين



موضوعات مرتبط: الموت

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۸ | 12:36 | نویسنده : مرتضا وثوق |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.