تبليغاتX
شبهای الموت
 

                                                               بيتاي گل

 آدرس وبلاگ بيتا : http://golbita.blogspot.com/

امروز صبح كه مشغول وبگردي بودم . تو وبلاگ دوست داشتني خانه پدر چشمم به لينك

وبلاگ بيتا خورد روش كليك كردم و وقتي باز شد انگار درب يك دنيا شاديرو به روم باز كردن

بيتا دختر ناز ۳ ساله اي هست كه به نظرم حرفاشو به پدر و مادرش ميگه و اونا زحمت

ميكشن تو وبلاگ مينويسن . به هر حال اين وبلاگ براي من كه مثل اكسير شادي و انرژي

بخش بود . جالبه بدونيد در اين وبلاگ به مسايل روانشناسي و تربيتي كودك اهميت زيادي

داده شده من تبريك ميگم به خانه پدر بابت لينك بيتا و پدر و مادر بيتا بابت ابتكار و زحمتشون و

خود بيتا بابت يك دنيا صداقت و پاكي

حتما به اين وبلاگ سر بزنيد و از شادي بيتا كوچولو يك كوله بار بزرگ نشاط هديه بگيريد

جالبه بدونيد بيتا با اين كارش منو به فكر انداخت براي پسرم آرين كه ۴ سالشه وبلاگ درست

كنم . فعلا چند تا عكس از آرين كوچولو براتون ميذارم

                         

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 9:56  توسط مرتضی وثوق | 

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند كه چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . كك, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستندGo to fullsize image

ككها حيوانات كوچك جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند

اگر يك كك را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . كك مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با كمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين كار مدتي تكرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم كك دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است كه محدوديت فيزيكي رفع شده است ولي كك فكر مي كند اين محدوديت همچنان ادامه دارد

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني كنترل كرد . پاي فيلهاي سيرك را در مواقعي كه نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي كوتاه به نظر مي آيد كه بايد بر عكس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بكشند ولي اين كار را نمي كنند علت اين است كه آنها  در بچگي طنابهاي بلند را كشيده اند و سعي كرده اند خود را خلاص كنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين كار كشيده اند

از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند

دكترادن رايل يك فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه كرده است . نام اين فيلم  مي توانيد بر خود غلبه كنيد است در اين فيلم يك نوع دلفين در تانك بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي كه غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانك ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين كه گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانك قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي كشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانك به حركت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي كه دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي كشد . ما دلفين نيستيم فيل و كك هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم كه واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان كار را و بهمان كار را انجام داد و اين براي ما يك واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحكمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلكه پذيرش ماست

ماخذ : http://www.iranianuk.com/article.php?id=13418

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 17:57  توسط مرتضی وثوق | 
  قرن‌ها پس از آن كه قاليچه‌هاي پرنده تنها يك افسانه هزار و يك شبي تصور مي‌شد، هنري بك، كاشف فرانسوي، شواهد مستند از وجود قاليچه‌هاي پرنده در ايران يافته است.
هنري بك در سرداب‌هاي زيرزميني قلعة الموت، در نزديكي درياي خزر، طومارهايي يافته است كه شواهد جديدي در مورد قاليچه‌هاي پرنده به دست مي‌دهند. اين طومارها كه به طرز خارق‌العاده‌اي سالم مانده‌اند، در اوايل قرن سيزدهم ميلادي توسط يك محقق يهودي به نام اسحاق‌ بن شريره نوشته شده‌اند.
پس از آن كه پروفسور جي. دي. سپتيموس، زبان شناس مشهور اين متون را از زبان فارسي به انگليسي ترجمه كرد، اين دست‌نوشته‌ها باعث جنجال‌هاي زيادي در جامعه علمي جهان شدند. مدت كوتاهي پس از انتشار ترجمه اين متون، كنفرانسي با حضور كارشناسان برجسته بين‌المللي در مدرسه مطالعات شرقي و آفريقايي لندن برگزار شد. بسياري از مورخان با حمله به بك، اين دست نوشته‌ها را جعلي خواندند. اما پروفسور سپتيموس كه به خاطر عدم شركت بك در اين كنفرانس به خاطر تولد فرزندش دفاع از او را به عهده داشت، گفت كه اين متون بايد به طور دقيق مورد بررسي قرار بگيرند.
قدمت اين دست نوشته‌ها اكنون در انستيتوي لئوناردو داوينچي شهر تريست، به كمك روش راديو كربن در حال تعيين است.
بنا بر نوشته‌هاي بن شريره، حكام مسلمان قاليچه‌هاي پرنده را وسيله‌اي شيطاني مي‌دانسته‌اند و به همين خاطر دانش و سازندگان آن را سركوب كرده‌اند و ردپاي آن را از تاريخ به دقت پاك كرده‌اند. هرچند قاليچه‌هاي پرنده تا اواخر قرن سيزدهم ميلادي بافته و فروخته مي‌شده‌اند، اما استفاده از آن در انحصار افراد خاصي بوده است.
بنا بر يادداشت‌هاي بن‌شريره، نخستين اشارات به قاليچه‌هاي باستاني در دو متن باستاني صورت گرفته است. يكي از اين كتاب‌ها، مجموعه‌اي از ضرب‌المثل‌ها است كه توسط شامشاد، وزير نبوكدنزر پادشاه بابلي جمع‌آوري شده است و منبع ديگر، مجموعه‌اي از گفتگوهاي باستاني است كه توسط شخصي به نام ژوزفوس نگاشته شده است.
بر اساس نوشته‌هاي بن شريره، قاليچه‌هاي پرنده‌اي كه مي‌توانستند چند متر بر فراز زمين شناور باشند، نخستين بار توسط كيمياگران و صنعت‌گران دربار ملكه صبا ساخته شد و ملكه صبا آن را به نشانه عشق خود براي حضرت سليمان فرستاد. اما وقتي ملكه صبا خبر برخورد سرد حضرت سليمان را با هديه‌اش شنيد، دل‌شكسته شد و صنعت‌گران خود را از دربار بيرون كرد. اين صنعت‌گران در نهايت در ناحيه بين‌النهرين و در نزديكي شهر بغداد ساكن شدند و كسب و كار خود را ادامه دادند.
بن شريره در يادداشت‌هاي خود به توضيح چگونگي كار اين قاليچه‌هاي پرنده مي‌پردازد، اما متاسفانه اكثر اصطلاحات و عبارات فني به كار رفته در اين قسمت قابل فهم نيستند. اما از قسمت‌هاي قابل خواندن متن چنين برمي‌آيد كه قاليچه‌هاي پرنده هم مانند قاليچه‌هاي معمولي روي دار بافته مي‌شده‌اند و تفاوت آن‌ها با قاليچه‌هاي معمولي در مرحله رنگرزي بوده است. صنعتگران دربار ملكه صبا گِل مخصوصي «به دست آمده از چشمه‌هاي كوهستان» كشف كرده بودند كه هنگامي كه در معرض حرارت شديد، «داغ‌تر از آتش حلقة هفتم جهنم» در ظرفي محتوي روغن يوناني قرار مي‌گرفت، خاصيت ضد مغناطيسي پيدا مي‌كرد. با توجه به مغناطيس بودن كرة زمين، و وجود ميليون‌ها محور مغناطيسي كه از قطب جنوب تا قطب شمال كشيده شده‌اند، قاليچه‌هايي كه الياف شان به اين گل آغشته مي‌شد مي‌توانستند از سطح زمين فاصله بگيرند. اين فاصله با توجه به غلظت و ميزان گل به كار رفته، از يك متر تا چند ده متر مي‌رسيد. محورهاي مغناطيسي مانند ريل‌هاي هوايي عمل مي‌كردند و قاليچه مي‌توانست در امتداد اين محورها پيش رود.
بر اساس يادداشت‌هاي بن‌ شريره، كتابخانه اسكندريه تعداد زيادي از اين قاليچه‌هاي پرنده را در اختيار داشته است و آن را براي گردش ميان قفسه‌هاي مملو از پاپيروس كتابخانه در اختيار مراجعه‌كنندگان به كتابخانه مي‌گذاشته است. اين كتابخانه كه در يك زيگورات قرار داشته است، بيش از 40 هزار طومار خطي در اختيار داشته است كه توسط سيصد نسل از كاتبان نگاشته شده بود. سقف اين كتابخانه آن‌قدر بلند بوده است كه بسياري از مراجعه‌كنندگان ترجيح مي‌داده‌اند به حالت شناور در هوا و روي قاليچه‌هاي پرنده مطالعه كنند. بر اساس يادداشت‌هاي بن شريره، ساخت قاليچه‌هاي پرنده در سرزمين‌هاي اسلامي به دو دليل سركوب شد. نخست اين كه حكام مسلمان مي‌گفتند بشر قرار نيست پرواز كند و قاليچه‌هاي پرنده باعث به هم خوردن نظم امور مي‌شوند. دليل دوم بيشتر اقتصادي بود. بسياري از اشراف و ثروتمندان عرب ثروت خود را مديون گله‌هاي شتر و اسب خود بودند و دل‌شان نمي‌خواست چند صنعتگر فقير و بي‌چيز با ساخت قاليچه‌هاي پرنده كسب و كار آن‌ها را نابود كنند.
قاليچه‌هاي پرنده در زمان حكومت خلفاي اموي و عباسي به شدت سركوب شدند و در نهايت در سال 1226 ميلادي و با حمله مغول‌ها به آسياي مركزي، در هرات و بلخ و بخارا حمام خون به راه افتاد. مغول‌ها در جريان غارت و تاراج خود، چند قاليچه پرنده هم پيدا كردند و هنگامي كه مردي به آن‌ها گفت اين قاليچه‌ها تيزروتر از اسب‌هاي پاكوتاه مغول‌ها هستند، چنگيزخان چنان از اين توهين برآشفته شد كه سر مرد را از تنش جدا كرد و دستور داد تمام قاليچه‌هاي پرنده قلمروي وسيعش را جمع‌آوري و نابود كنند.

منبع: MEANJIN Magazine
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 14:2  توسط مرتضی وثوق | 
 

    

                                          

از نظر زمین شناسی دره الموت مربوط به دوران سوم و چهارم دوران ميوسن زمین شناسی

است. زمین آن رنگین کمانی از طیف خاکهای رنگی قرمز و خاکستری و سبز بارگه ها و لایه های

گچی – آهکی دولومیتی , گرانیت وگدازه های آتشفشانی است . منابع فلزی , کانی, خاکی ,

شن، سنگ و نمک درلایه های بافت رسوبی – کنگلومرایی این سرزمین وجود دارد ، که بخشی

از آن بهره برداری شده است.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 14:0  توسط مرتضی وثوق | 
"امامزاده علی اصغر روستای زرآباد الموت در 70 کلیومتری قزوین قرار دارد. هرسال در روز عاشورا درخت متبرک آن خون گریه می کند. این موضوع چند سالی هست که عکاس این نمایشگاه را به خود درگیر کرده تا از آن عکاسی کند.

چنار خونبار زرآباد را باید از طریق کارت پستال هایی که مجید نوراله پور عکاس آن به چاپ رسانده دیده باشید. نوراله پور از عکاسان باسابقه قزوین است. نوراله پور به شدت پایبند این است که روی این موضوع کار کند و تا به حال چندین بار توانسته این عکسها را به انتشار برساند. او عکسهایش را در روز و شب عاشورا با حداقل امکاناتی که روستا دارد به نمایش می گذارد. تلاش های او در ثبت این موضوع باعث هجوم شیفتگان امام حسین به آن محل شده است. "

از بخش خبر سایت عکاسان قزوین 20 اسفند 82


majid-noorollahpoor.jpg


با کلیک بر نمونه کوچک به گالری عکس های نورالله پور بروید.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:58  توسط مرتضی وثوق | 
 

امشب صمیمی ترین دوستم منو غافلگیر کرد

یک شعر زیبا درباره الموت به من و دوست داران الموت زیبا هدیه کرد

رها اسم مستعار دوست خوبمه و اشعارشو تو وبلاگ خلسه های درد میذاره :

الموت نامه ر.رها

تقديم به عاشقان الموت و سكوت :

يه بهشت از ما جداست ، راهش از بين دلاست

" الموت " دژ عقاب ، يه نگين رو سقف ماست
بين كوههاي بلند خفته اين ابرو كمند
نشونش ميدم برين ، عاشقاش چقدر كمند ...
يادگار درد ماست ، حرمت دژ بلند
درد جعل اصلمون ، قيمتش زدن به چند؟ ...
خط زدن رو تاريخش ، صد تا مهر روي لباش
نيزه يه مشت شبح ، روسر درد و دلاش
مردمش تو روستاهان ، عقاباش اون بالاهان
پيرا با پينه و چين ، عمريه رو زمينان
زالزالك ، گردو و سيب ، صد تا دشت صدها جريب ...
"پونس" و زيتون سبز ، جووناش چه بي فريب
بعضيا رفته فرنگ ، بعضي شكار يوزپلنگ
خونه هاش ديوار گلي ، حصاراش سبزه با سنگ
جمع كوه و دشت و رود عقل و هوش من ربود
جزو عمر من نبود ، خواب نبود رويا نبود ...
رقص باد و مه رو كوه ، دره هاش چه با شكوه
از "معلمش" تا "روچ" ، از "اوان" تا "شانه كوه"
ما سه تا رفيق بوديم ، يكيمون ميگفت بريم
حالا اون شده "سكوت" ، مابقي چن تا تنيم
خسته بود ازين سراب : زندگي روي حباب
يه شبي راه افتاديم ساده در پي جواب ...
...خيس و بارونزده بود ، نقشه اي تو كار نبود
همه خنده روي لب ، جيب و راه مهم نبود
در همون شروع راه ، طعنه زد جواب ما :
كه يه عمر گذشت و رفت ، آه ازون منطق ما ...
چه شبا تو راه بوديم غم نبود يكي بوديم
جاده،شب،جنگل و ماه ، تا بهشت تو خواب بوديم
همه چي خودش رسيد ، خط سرخ رو عقل كشيد
كاش ميشد بازم بريم ، عمرمون به شب رسيد
وه ازون جاده و راه ، كم نبود از خود ماه
آشيون يك عقاب ، زنده شد تو قلب ما
صبح زندگي دميد ، غصه از دلا پريد
الموتِ بي رياست ...عاقبت جواب رسيد
دختراي گل بپوش ، مستي و باده به نوش
ديواراش تمشك و نور ، خنك نسيم تو گوش
يه غروب رو تخته سنگ رو به كوهسار قشنگ
دور هم جمع ميشديم قصه از كبك و پلنگ ...
برگ سبز گردوهاش سايه رو غريبه هاش
صداي شرشر جوي ، نيمه شب تو كلبه هاش
مردمش خنده به لب ، ساده چون ململ شب
لهجه دار و پر صفا ، وه ازون نغز و طرب ...
جوونيش گذشت و رفت ، سد رو رود يادم نرفت
ديواراش آجري شد ، جاده خورد ، باكره رفت ...
چي شد اون همه صفا ، كجا مردن اون دلا
كه يه مشت حريص خاك ، زدنش چشم بلا
با تو اي دژ عقاب ، زنده مانده اين جواب
خاك سرخت اي گهر ، خار چشم هر نقاب ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:55  توسط مرتضی وثوق | 
این سایت جالب رو تازه پیدا کردم . روی آدرس زیر کلیک کنید .

مطالب و عکس های جالبی از الموت داره

البته به زبان انگلیسی

http://www.intercaspian.com/photobank/ir/tehran/pb_tehran6.html

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:47  توسط مرتضی وثوق | 
 

 

                                                                    

                              

Invasion of paddy fields by wild boars during the harvest season inflicts millions of rials in damages on farmers in Alamut, Qazvin province, the Persian daily Iran reported.
The wild boars destroy close to 400 kg of rice in paddies annually.
Alamut region has turned into a proper habitat for wild boars which have become a plague for local farms.
Apart from destroying paddy fields, the animals do much harm by breaking trees, uprooting alfalfa, eating and destroying lentils, peas and beans.
Even the shooting down of 104 boars last year did not help much in controlling the population of the beast. Wild boars have a high reproduction rate. It is difficult to get a good handle on the number of wild boars in Alamut region and the speculations are not scientifically founded.
Elaborating on how hunting permits are issued, head of Qazvin Department of Environment noted, “Permits are issued for qualified huntsmen with the approval of rural Islamic councils and the district governor’s office. The animals’ corpses are annihilated after hunting.“
Sassan Alinejad recalled that 97 permits had been issued during March 21-Sept. 22 this year which led to the killing of 41 wild boars, compared with 118 hunting permits issued and 104 beasts killed last year (ended March 20).
Wild boar attacks have become more frequent and violent in recent years. But DoE officials have not been successful in reining in the animals’ population, because of the recurrent nocturnal attacks and the large distance between farmlands.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:45  توسط مرتضی وثوق | 
 

  نوشهر، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۰۲/۲۴‬

 نماينده مردم شهرستانهاي تنكابن و رامسر در مجلس گفت: يكصد ميليارد ريال براي تكميل محور تنكابن - الموت قزوين نياز است.

"جعفرقلي راهب" روز دوشنبه در گفت و گو با خبرگزاري جمهوري اسلامي افزود: اين مقدار براي تكميل هفت كيلومتر از اين محور ارتباطي نياز است.

وي اظهار داشت: ساخت اين محور ‪ ۲۰۰‬كيلومتري كه از ‪ ۱۰‬سال قبل آغاز شد، تاكنون به دليل كمبود اعتبار تكميل نشده است.

اين نماينده مجلس، نقش محور ارتباطي تنكابن - الموت را در توسعه بخشهاي اقتصادي و گردشگري منطقه بسيار بااهميت دانست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:41  توسط مرتضی وثوق | 
 

این سفر نامه بقدری جذاب و زنده توصیف شده بود که تصمیم گرفتم توی وبلاگ شبهای الموت هم نسخه ای از این سفرنامه را برای شما بگذارم
همیشه گمان می کردم زیبایی ها خودشان را نمایان می کنند. همیشه می پنداشتم پیدا کردن زیبایی ها پیچیدگی زیادی ندارد. اما چند روز پیش باور من به کلی از هم پاچیده شد.

اغلب وقتی از جاده رشت می گذشتم و تابلوی جهت داری را که خروجی جاده به سمت قزوین را نشان می داد، می دیدم، برایم هیچ مفهومی غیر از قزوین نداشت. البته همیشه به یاد بنای تاریخی ای به نام قلعه الموت می افتادم که سالها پیش کتابی در مورد آن خوانده بودم. ولی این چیزی بیشتر از یادآوری جزئی از یک کتاب نبود و اینکه با خود بگویم، باید یک روز قلعه الموت را ببینم. ولی حالا دیگر چنین نیست.

حالا اطمینان دارم هرگاه از مقابل آن تابلوی آبی رنگ عبور کنم مفاهیمی فراتر و بزرگتر از یک شهر و یک بنای تاریخی ویران شده در ذهن من زنده خواهد شد. آری، حالا می دانم که برای پیدا کردن زیبایی ها پیچیدگی هایی وجود دارد. مانند پیچیدگی جاده ای که از شهر قزوین خارج می شود و به سمت دریاچه زیبای اوان می رود. دریاچه ای که در جامه ای از شکوه و آرامش در قعر دره آرمیده است. زیباست. وصف ناپذیر است. تماشایی ست. به خصوص وقتی که باد نمی وزد فوق العاده است. می توانی تصویر کوه و ابر و درخت و هر آنچه در اطراف وجود دارد عینا در آن ببینی. گویی دریاچه با تو حرف می زند. علی الخصوص اگر از بالا با ارتفاعی زیاد به آن نگاه کنی. در نگاه اول انسان را مسخ می کند. این زیبایی کشف کردنی ست. اما این حتی نیمی از آنچه دیدم نیست. و حتی آنچه دیدم هم نیمی از آنچه ندیدم نیست. من هر آنچه را دیده ام به تصویر می کشم. هر چند می دانم اگر هزاران هزار کاغذ را سیاه کنم نمی توانم حق مطلب را آنچنان که هست ادا کنم، با این حال گمان می کنم این کار کوچک تنها کاری ست که می توانم به نشانه سپاس از این همه زیبایی که مشاهده کردم انجام دهم، شاید که نمای کوچکی از آنچه هست را بتوانم از پس این یادداشتها نشان دهم.

آری، می گفتم، زیبایی و شکوه به دریاچه اوان ختم نمی شود. هر چند فصل بهار و طبیعت زنده ای که در دامن خود دارد در پس زمینه این مناظر اوج زیبای را در ذهن انسان تداعی می کرد، اما هنوز اول راه بود. پس از خوردن نهار جمع و جوری کردیم و راه افتادیم. از راهی که آمده بودیم برگشتیم تا دوباره به جاده اصلی رسیدیم. زیرا برای دیدن دریاچه از جاده اصلی خارج شده بودیم. حال باید دوباره این مسیر پیچ دار را ادامه می دادیم. مسیری که پس از هر پیچ جاده شگفتی و منظره جدیدی را برایمان به نمایش می گذاشت. البته دست هنرمند فصل بهار نیز به مناظر آب و رنگ خاصی بخشیده بود. ما به سمت روستایی می رفتیم. روستایی کوهپایه ای به نام پیچ بن!

در تمام طول راه نمی دانستیم آنچه در انتظار ماست چیست؟! از طبیعت لذت می بردیم و عکس می گرفتیم، گاهی هم شیطنت می کردیم. در طول مسیر به قسمتی از جاده رسیدیم که دیگر خاکی بود و جالب اینکه خاک آن به رنگ سرخ بود، سرخ ِ سرخ. خاک رس بود. ولی ما هیچ وقت خاک رس را در این حجم ندیده بودیم. خیلی خوشایند بود. اما غافل از اینکه چیزی بس خوشایندتر در انتظار ما بود. بکر و صمیمانه، زیبا و دلپذیر. در راه گله های گوسفندان را دیدیم که در دامنه تپه های اطراف در حال چرا بودند. دهقانانی که روی زمین های کشاورزیشان کار می کردند و وقتی برایشان دست تکان می دادیم، دستشان را تکان می دادند و لبخند می زدند. در طول مسیر هم دیدنی ها کم نبود. مانند دریاچه نمک و یک بنای قدیمی که در حال ویرانی بود. عکس هر دوی آنها در بروشور راهنمای لاتین منطقه الموت چاپ شده است. دریاچه نمک خیلی جالب بود زیرا حاصل چشمه ای بود که از آن آب شور می جوشید. انتهای جاده خاکی به دهی می رسید. نام آن ده را نمی دانم، ولی می دانم از آنجا یک جاده کاملا سنگلاخ به سمت پیچ بن می رفت، که پیاده سه ساعت و سواره یک تا یک ساعت و نیم راه بود. محلی ها گفتند: "جاده خیلی ناجور است و نمی توانید با ماشین خودتان بروید."

مجبور شدیم ماشینهایمان را پارک کنیم. یک لندروور بود باظرفیت شش تا هفت نفر و ما که ده نفر بودیم با یک عالم بار. قرار شد پنج، شش نفر به همراه بار ها اول بروند و بقیه پیاده، تا لندروور پس از پیاده کردن سری اول بقیه را از اواسط راه سوار کند. من جزء دسته ای بودم که پیاده رفتن را انتخاب کردم چون می خواستم از طبیعت تا می توانم لذت ببرم. به این ترتیب به راه افتادیم. در طول مسیر که از جاده خاکی و سنگلاخی و شیبدار بالا می رفتیم، هر آنچه از زیبایی های طبیعی می خواستی بود. رودخانه، یک آبشار کوچک، صخره های سنگی بزرگ، قله های برف نشسته کوها در دور دست، دامنه هایی که برفشان آب شده بود و نوازش دست بهار چهره آنها را پر از سبزه، و درختان را پر از جوانه و شکوفه کرده بود. اما آنچه می خواستیم به آن برسیم چیز دیگری بود. روستای پیچ بن!

بالاخره لندروور به ما رسید و من به همراه بقیه بچه ها سوار شدیم. به روستا رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم. با راهنمایی راهنما به سمت خانه ای هدایت شدیم. منزل "گل افروز". گل افروز زنی بود که به همراه پدر و سه گربه اش و تعدادی دام زندگی می کرد. خانم گل افروز ما را برای نوشیدن چای به داخل دعوت کرد. ما به همراه راهنما که گویا خودش در حال تحقیق در مورد آداب و سنن و قصه ها و افسانه ها ی روستا های حوالی قزوین است، وارد شدیم. گل افروز او را می شناخت. از صحبتهایشان متوجه شدم که یک یا چند بار دیگر هم راهنما برای مصاحبه گل افروز را ملاقات کرده است. ظاهرا گل افروز به دلیل داشتن حافظه بسیار خوب و همچنین طبع شعر سرایی خودش، بسیاری از قصه ها و شعرهای محلی را از بر بود. در بروشور راهنمای منطقه الموت عکسی نیز از گل افروز و پدرش و خانه گلی شان چاپ شده. چایمان را خوردیم. راهنما از گل افروز خواست تا شعری بخواند. گل افروز خجالت می کشید. قرار شد من یکی از شعر های خودم را بخوانم تا گل افروز هم کمی با ما راحتتر شود. من خواندم، او هم خواند. مجلس خوبی بود. پر از صفا و محبت روستائی. خانه کوچکی بود و محقر اما بسیار تمیز. بسیار تمیز. طویله ای در پشت خانه بود که به شدت تمیز بود. گل افروز گربه هایش را خیلی دوست داشت. نام گربه مادر "منوس" بود. من او را خیلی نوازش کردم.

سخن را کوتاه می کنم. بعد از خوردن چای کمی گپ زدیم و از جا بلند شدیم. راهنما به همراه یکی از بچه ها ماند تا مقداری از گل افروز و شعر و قصه هایش فیلم بگیرد. گل افروز گفت: "دشت بالا خیلی قشنگه، ولی اگر شب سرد شد می توانید بیایید خانه من بخوابید." تشکر کردیم و رفتیم. پس از ده دقیقه پیاده روی به دشتی رسیدیم، وسیع، زیبا، توصیف ناپذیر. قله های کوهها در دوردست پر از برف بود و تپه ها و کوههای نزدیک پر بود از سبزه های تازه روییده و خوشرنگ. هرگز این همه تنوع رنگ سبز را یکجا ندیده بودم. و دشت، گویی دامنی به تن کرده بود که طرح آن هنرمندانه با سایه روشنی از رنگ زرد به سبز و از سبز به زرد کشیده شده بود. در آنجا گروهای مختلف کوهنوردی چادر زده بودند. یکی از بچه ها میگفت خیلی از کوهنورد ها از این راه به شمال مثلا تنکابن می روند. از گزوههایی که چادر زده بودند گذشتیم و در نقطه ای دور تر از همه در انتهای دشت که به تپه ها می رسید اطراق کردیم. بچه ها شروع کردند به برپا کردن چادرها. راهنما و یکی از بچه ها هم که با او بود رسیدند. چیزی طول نکشید که چادرها علم شد و بساط آتش و جوجه کباب راه افتاد. هوا تاریک شده بود و پس از خوردن شام و کمی دور آتش نشستن هر کدام به داخل کیسه های خوابمان خزیدیم تا انتظار صبح فردا را بکشیم که روز موعود بود. رفتن به قلعه الموت.

صبح که شد همه از خواب برخاستند، رأس ساعت شش. وقتی همه بیدار شدند، معلوم شد هیچ کس تمام شب را نخوابیده. همه سردشان شده بود. یکی از بچه ها به شوخی گفت:"اشکالی نداره. عوضش تجربه خوبی بود، فهمیدیم این منطقه سردسیر است". همه خندیدیم. آنقدر سرد بود که نمی توانتستیم در جای خودمان بایستیم. به همین دلیل تصمیم گرفتیم از دامنه های اطراف کمی بالا برویم تا وقتی گرممان شد سریع پایین بیاییم و وسایلمان را جمع کنیم و به سمت ده برگردیم. در ده گل افروز انتظارمان را می کشید. صبحانه تهیه کرده بود. خیلی با محبت بود. صبحانه روستائی با نان و سرشیر خوردیم و راه افتادیم. دوباره به جاده زیبا برگشتیم. گله های گوسفند و بز، مناظر خیره کننده ای که دیروز دیده بودیم دوباره دیدیم. باز هم لذت بردیم. به یک راه فرعی که روی تابلوی آن نوشته شده بود "پروژه فرهنگی تاریخی الموت، دژ تاریخی حسن صباح، روستای گازرخان". وارد راه فرعی شدیم. تمام طول مسیر زیبا بود. حرف نداشت. فقط باید دید. دشتها، آسمان که تکه های ابر سفید و تمیز را در دامن خود گرفته بودند، دره ای که در قلب آن رودخانه ای جاری بود. از یک باغ گیلاس گذشتیم. سپس به پلی رسیدیم که از طریق آن وارد روستا می شدیم. روستای گازرخان. پل به خودی خود از دور آنچنان چیزی به نظر نمی رسید، یک پل فلزی، بتونی بود. ولی وقتی روی آن می ایستادی و به پایین نگاه می کردی تازه می فهمیدی معنی ارتفاع و دره چیست. آن هم چه دره ای، هم زیبا و هم ترسناک.

از روی پل گذشتیم. باید از داخل روستا می گذشتیم تا به محل پارکینگ اتومبیلها می رسیدیم. اتومبیلها را پارک کردیم. برای رسیدن به پله هایی که به طرف قلعه می رفت، باید ابتدا از یک تپه با شیب نسبتاً تند بالا می رفتیم. به پله ها رسیدیم. در طول راه چندین بار مو به بدنم راست شد. چند سال بود که دلم می خواست قلعه را ببینم. بالاخره رسیدیم. در ابتدا بروشوری را که راهنمای منطقه الموت بود خریدیم. سپس وارد محوطه قلعه شدیم. من آنقدر هیجان زده بودم که در ابتدا اصلا حواسم به هیچ چیز نبود. هل می زدم. می خواستم همه مناظر را یکجا در مردمک چشمم فرو کنم. کم کم حواسم جمع شد. از خود قلعه چیز زیادی به جا نمانده بود. فقط دیواره های کوتاهی و آب انبار هایی که آن هم بازسازی شده بود. فقط می شد حالت اتاقها و ابعاد و نقشه آنها را تشخیص داد. اما مناظر و حوزه دید از چهار طرف بی نظیر بود. قلعه روی یک صخره بسیار بلند ساخته شده بود. از چهار طرف به طور کامل به اطراف اشراف داشت. با خودم فکر کردم چگونه به فکرشان رسیده که یک چنین جایی قلعه بسازند و این همه مصالح را چگونه به این ارتفاعات آورده اند!

انتظار داشتم زمین قلعه وسیع تر باشد، اما کل زمین قلعه یک مساحت نسبتاً باریک و دراز بود و خیلی هم وسیع نبود. وقتی روی زمین قلعه راه میرفتم فکر آنکه روزی چه مردان جنگی و فدائی و ... در این مکان تربیت شده اند، در من احساس غریبی ایجاد می کرد. یادم آمد که در کتاب "خداوند الموت" خوانده بودم که فدائیان را در این قلعه اخته می کردند. به این فکر کردم که کجای این قلعه مختص این کار بوده! هر کجا بوده حتما خیلی وحشتناک بوده. ولی هر جا را نگاه کردم جایی به نظرم نیامد، همه جا لطیف و زیبا بود. ولی حتما جایی روی همان زمین بوده.

همانجا تصمیم گرفتم تا می توانم همه دیدنی های تاریخی ایران را ببینم. و به این ترتیب سفر یک روز و نیمه ما به پایان رسید. در راه بازگشت در تمام طول راه خواب بودم تا به قزوین رسیدیم. از قزوین تا تهران خودم مجبور بودم رانندگی کنم. تا تهران تمام آنچه دیده بودم را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم. بسیار هیجان انگیز بود. تابلوی آبی فلش دار به سمت قزوین دیگر فقط یک تابلو نبود. تداعی کننده خاطراتی شیرین بود.

در پایان جا دارد از جناب آقای "یوسف علیخانی" عزیز -راهنمای گروه- که بسیار دلسوزانه و مسلط در طول مسیر در مورد بناها و مناظر طبیعی از توضیحات جامع خود مارا برخوردار کردند، تشکر کنم. همچنین از تلاش و زحمت صمیمانه آقایان "بهمن تقی زاده" و "محمدرضا رحیمی موسوی" -سرپرستان تیم کوهنوردی آسمان- برای تدارک و برنامه ریزی این سفر بسیار سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:17  توسط مرتضی وثوق | 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 12:20  توسط مرتضی وثوق | 
                          درميان شهر آهن ، دل من زندانيست

 

بر درش مي کوبد ، جاي من اينجا نيست

 

مي نويسم هر چند ، کاغذم سيمانيست

 

افتخاري دارم ، افتخاري عاليست

 

کلبه اي کاه گلي ، موطني روياييست

 

آري انديشه مکن ، ريشه ام آباديست

 

ساکن زندانم ، هدفم آزاديست

 

روزگارم غمگين ، خاطرات وطنم پر شاديست

 

زادۀ دامنۀ البرزم ، مادرم خوبانيست

 

آرزويم علم روز و ثروت دنيا نيست

 

عطر خاک نمناک ، و شبي مهتابيست

 

لذتم خوابيدن ، در ميان رخت خواب سرديست

 

که صداي شرشر آب زباغ ، حاکي آباديست

 

ياد شبگرديها ، در دلم پنهان نيست

 

سردي تابستان ، نزد من رويا نيست

 

ديگر آن تير کمان ، همۀ دلخوشي دنيا نيست

 

قابي از جنس دروغ ، زينت انسانيست

 

                                                   سکوت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:16  توسط مرتضی وثوق | 

شبي غمگين              غمي سنگين



                                                     وفرهادي ملول از دوري شيرين



رخي زرين               که شد زنگين



                                                     زفقدان محبت اندراين خشکسالي ديرين



چه رنج آور                    غم مادر



                                                     واطفالي که در تقدير اين خانه شدند پرپر



چه درد آور                    خيال سر



                                                              که پايان ميدهد غم را زني با شهرت همسر



از آن بدتر            حيات آدمي ديگر



                                                     ومردم منتظر تا بنگرند نقش جديد طفل بازيگر



چرامادر چراهمسر چراآن طفل بازيگر



                                                     زآتشهاي بخت من شوند انبوه خاکستر



کنم زاري                    زدشواري



                                                     که بابائي نبوده اهل دينداري



چه اجباري                  که بيماري



                                                     مرض را ميکند بر کودکش ساري



پدر مجبور                کمي هم کور



                                                     چرا کودک شود از رنج او رنجور



کسي از دور              خورد انگور



                                                     چرا نسلي شوند از شرب او مسکور



       شب ابري        و         بي صبري



                                                    چرا يارب به من دادي چنين ره توشهء جبري



گهي شعري    گهي ازفرط بي مهري



                                                     گهي هم نيمه شب با خود خيال جادووسحري



نه همرازي                 نه همسازي



                                                     قضاوت را چگونه ميکند بر آدمي قاضي



نمازي را                   شود راضي



                                                     که صد رحمت به آن طفلي که با گل ميکند بازي



يکي هموار                 يکي دشوار



                                                     برايش زندگي در پشت اين ديوار



تعجب وار                     عاجزوار



                                            نگاهت ميکنم يارب به اميد رهايي ازفشارسخت اين آوار


 


                                                                       


                                                             سکوت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:15  توسط مرتضی وثوق | 

کودکي  ميخندد غافل از گريه فردا روزش



مردکي  مي گريد غافل از قهقهه  ديروزش



فکر کودک نکند سير به آينده پر مشغله اش

 

همه اش جاذبه بازی پر مشغله امروزش



واقعا     خالق    اين     خلقت     کيست؟



که  کسي  پي نبرد   نيک و بد  مرموزش


آن      يکي     عالم       مشهور    جهان


بکند     فکر  همين    سر  خدا    نابودش 


شاعري   هم      پر     احساس     لطيف


شده مجنون زغم فاصله بين خود ومعبودش


عده اي  هم  که  به  نقصان  تفکر  جبرند


ميکنند  شب  چو  احشام  دگر  هر روزش



پس   خدا   علت   اين    خلقت   چيست  ؟



که  همه   کور  شدند   در  نظر  منشورش



گر بخواهي    که  مرا   تست  کني  در دنيا


پس چرا اين همه پيچيده بود مسئله کنکورش


 

                                                   سکوت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:6  توسط مرتضی وثوق | 
 

مسلسلي داري خدا

 

زيرش خشاب پر فشنگ 

 


هر تير اون يه آدمه

 


دنياي تو ميدون جنگ 

 


 فقط اشاره ميکني 

 


  رو ماشه مسلسلت

 


پرتاب ميشه هر آدمي 

 


 به يک نشوني بنگ وبنگ  


 

  يکي يکي ميان بالا

 


فشنگهاي قطار تو   

 


يعني تو هر ثانيه اي  

 


  يه آدمه توي تفنگ


 

تو اين همه دود و صدا 

 


  از هر کي پرتاب ميکني

 


  يه پوکه بر جا ميمونه


 

تو غربت ميدون جنگ 

 


 يه تيکه آهن سياه  

 


 که ديگه باروت نداره


 

يکي دو روز نمي کشه  


 

 پوکه ما ميزنه زنگ

 


منم يه گوشه از خشاب

 


بدون شک تو نوبتم 

 

 

 يک عالمه فکرو خيال  

 


  نمايش اين وقت تنگ

 


ازت ميخوام وقتي که من  

 


 فشنگ شليکت شدم 


 


  نشونه رو خوب بگيري


 

   پوکه من ميزنه لنگ

 

 

           سکوت         

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:5  توسط مرتضی وثوق | 
خداوندا تو ميداني که مي خندم ، ولي در دل غم بي انتها دارم


به ظاهر دلقکم ، اما تو مي داني ، که لبخندم



نقاب کهنه ايست از درد



به خورشيدت قسم اين درد، نه آن درديست که آدمها



 به وقتش سوي تو دست دعا دارند:هراس مال دنيا و



 سلام جسم بيمار و، فراز جاه و دينار و



گهي ديدار ليلي و، گهي هم پيروي کردن


 

ز اجداد و نياکانش، و حتي لحظه اي با خود نيانديشد:



نماز صبح و شام من ، دعاي پر کلام من



محاسن يا که رنگ سبز شال من ، حجاب بي ثبات من



مخالف بر مسير حق ، توسل بر امام راه حق کردن



چه سودي بر دلم دارد ، به هنگامي که من ترس از



 نبود قوت فردا روز خود دارم



ويا وقتي که از اجساد بي جان درون خاک مي ترسم


 

 واز مرگي که پايان ميدهد آغاز ننگين 


 

جهالتهاي انسان را گريزانم  


 

چه سودي بر دلم دارد زمانيکه ضعيفي در جوار من



نه آرامد ، ز درد گشنگي هر روز


 

وليکن من ز پرخواري ، هر از گاهي طبيبي بر سرم آرم


 

که موزون سازد اين اندام بي حاصل براي خلق دنيا را ،



وغافل از درون خود که محتاج هزاران طب و دارو است



که صبح وظهر و عصر و مغرب و شب



طبيبي نسخه اي پيچد براي روح بيمارم



تو گفتي عاشق من شو



گر از مبدا به قصد حق سفر داري



نخست دست از جفا بر خلق من ، هر لحظه برداري


 

پس از آن نفس خود زين کن ، که عامل ،واجبم باشي



اگر اينها که من گفتم ، تو اينک فاعلش باشي



بجو در خود دمي يابي، که گويي طائري باشي

 


ادامه دارد                                                                سکوت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:2  توسط مرتضی وثوق | 

 تو شهرمون يه گربه بود                      گربه ما افسرده بود

 

زشت و كثيف تو آشغالا                      همش عذاب همش بلا

 

دلهره از طفل و بزرگ                        فكر گريز از سگ و گرگ

 

غم واسش عادت شده بود                     عذاب سعادت شده بود

 

يه روز تو شهر فرشته ديد                    از خوشحالي هوا پريد

 

فرشته هم گربه رو ديد                         شادي گربه رو شنيد

 

گربه اومد تو بغلش                             با پوست و موي چغلش

 

فرشته گفت اين جاي تست                    گربه رو برد تو خونه شست

 

ميگفت پيشي دوست دارم                      به جز تو عشقي ندارم

 

فرشته خيلي خسته بود                         گربه دلش شكسته بود

 

حرف همو مي فهميدن                         تو شهر با هم مي چرخيدن

 

تا اينكه يك صبح گربمون                     از خواب بلند شد نگرون

 

ديد كه بازم تو آشغالاست                     دويد به چپ دويد به راست

 

هرچي ميگفت فرشته جون                   هر چي دويد دوون دوون

 

جواب نداد بهش كسي                         ديگه نداشت هم نفسي

 

كاش كه ميگفت چي شد كه رفت             منو گذاشت تو شيش و هفت

 

وقتي كه ديگه نااميد                           از بي كسي پشتش خميد

 

مي خواست بره تو كوچه ها                 نشون سنگ بچه ها

 

اما چقدر سخت شده بود                      چقدر بد عادت شده بود

 

زباله ها بد بو بودن                           مردم چقدر بد خو بودن

 

گربهْ زشت پوست كلفت                       حالا فقط از عشق مي گفت

 

چقدر بده فرشته ها                             ميان سراغ گربه ها

 

گربه اگه تنها باشه                             بهتره تا تنها بشه

 

سرما اگه گرمه براش                         سنگها اگه نرمه براش

 

دليل داره چون نديده                           شب با پري تا سپيده

 

سكوت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:1  توسط مرتضی وثوق | 

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟


ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟


ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟


ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟


ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟


آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن


نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن


رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن


چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي


چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني


آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک


واسه همين که اسير خاک


اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد


ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد


توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه


اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه


ولي خب اين ديگه آخرين کمينه


آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه


تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه


نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه


                     

 سکوت                                              

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 21:0  توسط مرتضی وثوق | 
 

روزاولي كه من ديدمو عاشقت شدم              نميدونستم كه بالاتر از عشق هم چيزي هست

 

روزاولي كه خنديدي و ديوونت شدم              نميدونستم كه ديوونه تر از ديوونه هست

 

من كه آرزوم فقط پرتوي از يك شمع بود        چشامو باز كردمو خورشيد و ديدم توي دست

 

بخدا اهل مي و شراب و مستي نبودم            نميدونم كه چي شد بهم ميگن مردك مست

 

كوير خشك چشام كه آب واسش افسانه بود     چشمه اشك اومد و رو خشكياش سبزه نشست

 

دوستدارم ببوسمت يا سر رو پاهات بذارم      كاش ميشد دستاي من به گردنت حلقه مي بست

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 20:57  توسط مرتضی وثوق | 

وقتي آدم تنها ميشه              وقتي تو جمع منها ميشه

 

وقتي ميگن دوست داريم        اما ريا رسوا ميشه

 

وقتي چشات منتظرن            که اين خدا پيدا ميشه

 

وقتي محبت ميکني              جواب ميده اون با تيشه

 

آب نميدن خشک ميکنن         ساقهء گل رو با ريشه

 

قيچيه باغبوني آخه               همدم گلها نميشه

 

چقدر تفاوت ميکنه               دنياي سنگي با شيشه

 

لطافتا با سنگدلي                 يواش يواش عوض ميشه

 

فقط تو رويا ميمونه             شب سياه مهتابي شه

 

وقتي درخت توي بهار          از خواب غفلت پا ميشه

 

شکوفه بارون ميکنه            اميد داره بهاري شه

 

خدا چرا اميد ميدي             وقتي که باز خزون ميشه

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 20:57  توسط مرتضی وثوق | 
 

با تو من آموختم فصلي دگر از زندگي             با تو من آموختم نوعي دگر از بندگي

 

با تو من سقفي زدم بر كلبه تنهاييم                  در اسارت من چشيدم شربت آزادگي

 

داده ما را خالقم گلبوته اي از جنس خود           با تو من گلبوته را بنشانمش بر زندگي

 

زحمت پروردش بر قلب پرمهرت بود             اجر زحماتت نثارت يك بغل شرمندگي

 

در كمال ناتواني شاعري را پيشه كردم           سالروز با تو بودنها مبارك سنبل بخشندگي

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 20:54  توسط مرتضی وثوق | 
 
 
عشق یعنی مستی و دیوانگی
                                    عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
                                    عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
                                    عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
                                    عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
                                    عشق یعنی زندگی را باختن
 
***********************
عشق یعنی انتظار و انتظار
                                    عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
                                    عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
                                    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی لحظه های التهاب
                                    عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
                                    عشق یعنی آب بر آذر زدن
 
 **************************
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
                                    عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
                                    عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
                                    عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
                                    عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز
                                    عشق یعنی عالمی راز و نیاز
 


 
در مسنجر قلبت عشق رو add کن .

به احساسات زیبا pm بده . غم رو delete کن .

واژه بدی رو rename کن .

برای غرور off بزار و بهش بگو : بشکن ،
آخه دنیا دو روزه .

 دروغ و خیانت رو hack کن .


از انسانیت copy بگیر و send to all کن .

با صداقت و معرفت chat کن .

از زیبا ترین خاطره زندگیت web بگیر .
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 15:27  توسط مرتضی وثوق | 
 

پرشین بلاگ طی اطلاعیه ای اعلام کرد: دامنه اینترنتی PersianBlog.com مورد تعرض و سرقت هکرهای عراقی قرار گرفته است.

بدنبال حملات هکرهای عراقی به دامنه اینترنتی پرشین بلاگ اختلالاتی در بزرگترین سرویس دهنده اینترنتی ایرانی ایجاد شده است.
بنا به اعلام پرشین بلاگ، حملات به سرور و بانک اطلاعاتی بیش از هشتصد هزار وبلاگ فارسی به هیچ وجه موفق نبوده و اطلاعات کاربران و نوشته های تمام کاربران در سلامت و امنیت کامل در سرورهای پرشین بلاگ قراردارد.

بنا به این گزارش اختلالاتی از حدود ساعت 4 صبح روز چهارشنبه (امروز) از لایه DNS دامین در تعدادی از سرویس دهنده های اینترنت قابل مشاهده است.
پرشین بلاگ در اطلاعیه خود به کاربران اطمینان داده که اطلاعات و محتوای فارسی پرشین بلاگ از آسیب محفوظ بوده و هیچگونه دسترسی به سرویس دهنده و اطلاعات کاربران اتفاق نیفتاده است.
این اختلالات برای تمامی کاربران قابل مشاهده نیست ولی اکثریتی از چهار میلیون مخاطب روزانه پرشین بلاگ با آن مواجه هستند که با همکاری شرکت خارجی عرضه خدمات دامین در حال پیگیری و رفع میباشد.

هکرها در این حمله با درج عباراتی موهون و ضد ایرانی تلاش کرده اند حرکت خود را عربی جلوه دهند.

این اتفاق سال گذشته نیز به همین شکل اتفاق افتاده بود که برای ساعاتی اختلالاتی در اولین سرویس وبلاگ فارسی ایجاد کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 14:54  توسط مرتضی وثوق | 
 

«على 2 هزار» يك‌بار ديكته بقيه را مشق كرده تا از ميان آن همه غلط ريز و درشت، راهش را جدا كند و به قول معروف، طرحى نو دراندازد. خودش مى‌گويد: «بين همه واكسى‌ها تك بودم. از سال 72 كار واكس را با مدل‌هاى مختلف شروع كردم. آن موقع روى جعبه شيكى نوشته بودم 1991. براى همين، بچه‌ها به من مى‌گفتند «على 91». حكمت اين اسم‌ها هم سالى بود كه در آن كار مى‌كرد. اما سال 1995 كه شد، فكر كردم بهتر است اسمم را رند كنم. گذاشتم «على 2000» و اين اسم تا الان روى مانده. بچه‌ها به وشوخى مى‌گفتند: على! الان كه سال 2006 هستيم، چرا تو هنوز 6 سال عقبي؟ من هم مى‌گفتم: اسم كمپانى‌رو كه عوض نمى‌كنند!»


از همان موقع كه در يك مجله قديمى چشمش به يك جعبه واكس قديمى مى‌افتد، به سرش مى‌زند از روى آن الگوبردارى كند و به قول خودش، يك واكسى شيك باشد. با كمك دوستش كه نجارى داشته، جعبه واكسى مى‌سازد كه شبيه گيتار دربيايد. وقتى مى‌پرسم چرا گيتار، مى‌گويد: «فيلم «دسپرادو» را ديديد؟ «آنتونيو باندراس» در آن فيلم يك گيتار داشت كه از داخلش مسلسل در مى‌آورد. من هم از داخل جعبه گيتارم وسايل كفاشى درمى‌آورم. تازه خوب كه به من نگاه كنيد، مى‌بينيد شبيه آنتونيوباندراس هستم. به خاطر همين، بچه‌ها اسمم را گذاشته‌اند على باندراس.»

ابتكاراتى كه على‌آقا در شغلش به كار مى‌برد به همين چند قلم ختم نمى‌شود. تا بخواهيد مشترى‌هايش را باخلاقيت‌هايش غافلگير كرده است. جريان يكى از اين غافلگيرى‌ها را برايمان تعريف مى‌كند: «من هميشه دنبال يك ايده جديد بودم. يك روز روى جعبه كفاشى‌ام فلاشر مى‌گذاشتم تا مردم را جلب كند. يك روز ديگر داخل جعبه دزدگير مى‌گذاشتم. خلاصه، يك جور كاركردن برايم قابل قبول نبود. يادم است يك روز جعبه كفاشى‌ام را موزيكال كرده بودم. مأموران شهردارى كه مى‌خواستند جعبه‌ام را ببرند، از موسيقى خوششان آمد و بى‌خيال من و جعبه‌ام شدند. يك‌بار هم جعبه‌ام را بردند، اما اين‌قدر سروصدا كرده بود كه زنگ زدند به من و گفتند بيا اين جعبه‌ات را ببر.»

على 2هزار، برخلاف اسمش، به جديدترين و به روزترين تجهيزات تبليغات آگاه است و از آنها براى شناساندن كارش استفاده مى‌كند. غير از آن، كارت ويزيت شيكش را بگو كه اگر نمى‌شناختيمش، مى‌گفتيم دكتري، مهندسي، چيزى بايد باشد.

على 2000 ايميل هم دارد. از حق نگذريم، كجاى دنيا مى‌توانيد واكسى‌اى پيدا كنيد كه كارت ويزيت و ايميل داشته باشد، آن هم با اسم شكيل «على واكسيما 2000» تازه، على‌آقا قرار است به همين زودى‌ها وبلاگش را هم راه‌اندازى كند. خودش مى‌گويد: «هميشه دنبال يادگرفتن بودم. سعى مى‌كردم از هر كدام از مشترى‌هايم چيزى ياد بگيرم. ايميلم را هم يكى از همين مشترى‌هايم راه انداخت. تا حالا از استراليا، هلند، انگليس، فرانسه، امريكا و چند تا كشور ديگر ايميل داشتم. از 54 كشور هم تماس تلفنى داشتم. ايرانى‌ها از اينكه مى‌ديدند يكى از هموطنانشان تا اين اندازه از خودش خلاقيت نشان داده خوشحال بودند. يكى از فرانسه تماس گرفته بود. عكس من را جلو كافى‌نتش گذاشته بود و به فرانسه درباره كارم توضيح داده بود.»

... تا سردار جنگل
على‌آقا مثل بقيه واكسى‌ها جاى ثابت ندارد. دائم در حال سرزدن به مشترى‌هايش است، مشترى‌هاى ثابت. از خبرگزارى فرانسه و شركت ميتسوبيشى بگير تا دكتر و مهندس و بازيگر سينما، همه مشترى‌هاى پرپا قرص على 2000 هستند.
او درباره محدوده كارش مى‌گويد: «كريمخان، آرژانتين، سيدخندان، عباس‌آباد، آپادانا، تخت‌طاووس، قائم‌مقام‌فراهاني؛ همه جا مى‌روم. تك و توك مشترى هم در غرب تهران دارم مثل حالا كه به سردارجنگل آمدم اما مسير خيلى دور است. من بر اساس جدولى كه دارم هر روز به مشترى‌هايم سر مى‌زنم. چند تا كافى‌شاپ و رستوران هم هست كه بعضى مشترى‌هايم را آنجا مى‌بينم. به قول معروف، اين‌قدر با اين كافى‌شاپ‌دارها و رستوران‌دارها رفيق شده‌ام كه هيچ وقت در تهران لنگ ناهارم نمى‌شوم.»

خلاقيت‌هاى 2000
على‌آقا راز موفقيتش را مدارا و احترام به مشترى مى‌داند. او روى بند و پاچه شلوار مشترى‌هايش هم ادوكلن مى‌زند تا مبادا بوى بد واكس آنها را اذيت كند. على 2000 نمى‌خواهد كارش تكرارى باشد. دوست دارد هر روز طرحى نو براى كارش بريزد. «تا كار واكس كفش‌هاى مشترى‌ها تمام شود، موسيقى مورد علاقه‌شان را از ام.پى.ترى پيدا مى‌كنم تا گوشش كنند. اين كار باعث آرامش و رضايت مشترى‌ها از كار من مى‌شود.»
از همه ابتكارات على 2000 كه بگذريم، اينكه شما با توجه به تيپ و چهره‌اش بتوانيد او را مثل ديگر واكسى‌ها در خيابان تشخيص دهيد بعيد كه چه عرض كنم، محال است.

عينك فريم ايتاليايي، ساعت سوئيسي، كراوات دورنگ دوگره، موهاى بلند از پشت گره خورده و بينى تازه عمل شده همه آن چيزى است كه در خواب هم نمى‌توانيد از آن يك واكسى بسازيد.

دستى به دماغش مى‌كشد و سعى مى‌كند سرش طورى بگيرد كه نوك بينى‌اش رو به بالا باشد. مى‌گويد: «بينى‌ام را يكى از مشترى‌هايم كه دكتر است، عمل كرد. خيلى بدقواره بود. به شوخى به بچه‌ها مى‌گفتم با گوشتش مى‌شود يك محله را...»

روان‌شناسى كفش
على 2000 در روان‌شناسى و مردم‌شناسى هم دستى دارد. اگر نداشت كه اين‌قدر دوست ريز و درشت پيدا نمى‌كرد. او معتقد است شخصيت آدم‌ها را از روى كفش‌هايشان مى‌توان شناخت. خيلى خودمانى اين يعنى چند صدسال پيشينه روان‌شناسى و مردم‌شناسى و نظريات جناب فرويد، كشك!
البته مردم‌شناسى براى خودش آدابى هم دارد. على‌آقا درباره اين آداب مى‌گويد: «تا مشترى‌ها كفش‌هايشان را در نياورند، شخصيت آنها را نمى‌فهمم. آخر بعضى‌ها كفششان را كه درمى‌آورند. وامصيبتاست. چنان بويى بلند مى‌شود كه... يك مشترى فرانسوى داشتم كه مثل بسيار معروف برايم گفت: «اگر لباس‌هايت هم كهنه و پاره بود، كفش‌هايت را واكس بزن، چون آدم‌ها اول به كفش همديگر نگاه مى‌كنند.»

واكسى ويولن‌زن
اگر شاعرها فردا از ما گله نكنند، بايد بگويم على‌آقاى ما معتقد است كارش شاعرانه است. مى‌گويد: «من عاشق كارم هستم. فقط ويولن مى‌زنم.» تعجب نكنيد. او ساز هم مى‌زند، اما ساز خودش را. فرچه كه بر كفش مى‌زند خيال مى‌كند آرشه بر ويولن مى‌كشد. خلاصه با كارش كنار آمده و به قول معروف، با آن زندگى مى‌كند. خودش مى‌گويد: «كار كه عار نيست. آدم بايد همت كند و روزى حلال بدست بياورد. خيلى از دوست‌هاى من بيكارند. مى‌گويم اگر كار پيدا نمى‌كنيد، چرا مثلاً دستفروشى نمى‌كنيد؟ اما آنها حاضر نمى‌شوند تن به اين كارها بدهند. به نظرم، بعضى‌ها فقط دنبال كلاس كارند. راه براى پول بدست آوردن زياد است، اما فكر آدم بايد كار كند.»

على 2000 كاسبى‌اش را به آن طرف مرزها هم برده است. وقتى از زبانش مى‌شنويم كه به دبى و تركيه رفته و آنجا هم مشغول بود، به خلاقيت و تيزهوشى اين مرد اطمينان مى‌كنيم. از وضع دستفروش‌هاى تركيه و سوريه برايمان مى‌گويد: «همه جاى دنيا مثل ايران شهردارى با دستفروش‌ها برخورد مى‌كند، اما شكل برخورد فرق مى‌كند. آنجا دستفروش‌ها كارت و جاى مخصوصى دارند و بابت آن هر ماه مبلغى پرداخت مى‌كنند و از طرف شهردارى حمايت مى‌شوند. اين طرح باعث مى‌شود اگر مشترى از دستفروشى جنس نامناسبى خريد، بتواند فردا او را سر جايش پيدا كند، اما در ايران دستفروش‌ها يك روز اين سر شهرند و يك روز آن سر شهر.»

از على 2000 به آقاى شهردار!
على‌آقا با منطقه ما آشناست. چشمش به دستفروش‌هاى صادقيه و ديگر محله‌هاى منطقه 5 هم افتاده است. مى‌گويم خودت را بگذار جاى مسئولان شهرداري، براى ساماندهى دستفروشان چه كار مى‌كردي؟ مى‌گويد: «بايد جايى مثل جمعه‌بازار يا شنبه‌بازار براى دستفروش‌ها دست و پا كنند تا مزاحم مردم نشوند. ازدحام دستفروش‌ها در پياده‌روها نه تنها رفت وآمد مردم را مشكل مى‌كند، بلكه بعضى وقت‌ها كيف‌قاپ‌ها هم از اين شلوغى‌ها استفاده مى‌كند و كيف مردم را مى‌زنند.»
او در ادامه به رشد سريع غرب تهران در چند سال اخير اشاره مى‌كند و ادامه مى‌دهد: «الان اين منطقه خيلى آباد شده. قديم‌ها زمين‌هاى بدون استفاده اينجا كم نبود، اما حالا به جايش ساختمان پشت ساختمان ساخته‌اند. قيمت آپارتمان‌ها هم كه قربانش بروم، با شمال شهر چندان تفاوتى نمى‌كند.»

روزنامه‌اى براى دفاع از واكسى‌ها
على 2000 داعيه دفاع از حقوق واكسى‌ها را هم دارد و به رسم قديم و جديد عدالتخواهى قصد دارد وارد وادى روزنامه‌نگارى شود و با راه‌اندازى روزنامه‌اى با نام «واكس» از حقوق اين قشر دفاع كند. مى‌گويد: «واكسى‌ها بايد روزنامه يا اتحاديه داشته باشند تا از حقوقشان دفاع شود. مثلاً در اتحاديه واكسى‌ها مى‌شود براى آنها شناسنامه كار صادر كرد، سابقه كارشان را مشخص كرد، محله و محدوده‌اى براى آنها تعيين كرد با لباس‌هاى مشخص تا مثلاً واكسى منطقه جردن نيايد ولى‌عصر كار كند.»

واكسيما 2000
نمى‌دانم اگر قرار بود همه واكسى‌ها مثل «على 2000» به سرشان بزند كه فيلم بسازند، چه بر سر سينماى ايران مى‌آمد. او شبه مستندى درباره خودش ساخته كه در آن از شغل واكسى و مشكلات آن مى‌گويد، از سمينارهايى كه دعوت شده و از چگونگى آشنا شدنش با كارگردانان بزرگ سينماى ايران مى‌گويد: «همه اينها را روى سى.دى كشيده‌ام. مى‌خواهم اگر كارگردانى خواست مستندى درباره من بسازد، آن را به او بدهم.»
على‌آقا در حال راه‌اندازى وبلاگ هم هست تا عكس‌ها و اطلاعاتش را درباره واكس زدن كفش‌ها در آن بگذارد تا خيل مشتاقان از تجارب او بى‌نصيب نمانند. 

این مطلب رو از وبلاگ دیدنیه خورجین کپی کردم :

http://www.khorjiiiin.persianblog.com/

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 14:52  توسط مرتضی وثوق | 
 

دخترها: ۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن ۲- اجاق گاز زير

 ماهيتابه رو روشن ميكنن ۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك

توی ماهيتابه ميريزن ۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان

 ميكنن پسرها: ۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه

ميگردن ۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره

پيداش ميكنن ۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن ۴- توی ماهيتابه

روغن ميريزن ۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن ۶- يه دونه تخم

 مرغ پيدا ميكنن ۷- چند تا فحش ميدن ۸- دنبال كبريت ميگردن ۹- با

فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو

بر ميداره ۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی

 ميداد!) ۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی

 ميريزن ۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه

 پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن ۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس

 ميپوشن ۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و

برميگردن ۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن ۱۶-

روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه

ميريزن ۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن ۱۸- دنبال

نمكدون ميگردن ۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش

ميدن 20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن 21-

نمكدون رو پر از نمك ميكنن 22- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و

ميدون جلوی تلويزيون 23- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای

فوتبال ميشن 24- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی

آشپزخونه 25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی

سطل ميريزن 26- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن 27- با

 چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن 28- صدای گـــُـــــــل رو از

 گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون 29- سريع برميگردن

 توی آشپزخونه 30- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط

چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن 31- ماهيتابه رو ميندازن

توی سينك 32- دنبال ظرفهای مسی ميگردن 33- قابلمهء مسی رو

روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن 34- چند دقيقه

 به تخم مرغها زل ميزنن 35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار

 تلويزيون برميدارن 36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن 37- ياد غذا

ميفتن و ميدون توی آشپزخونه 38- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف

آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن 39- چند تا فحش ميدن و بلند

ميشن 40- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن 41- قابلمه رو

برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن 42- چند تا فحش ميدن و

انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن 43- با يه پارچهء تنظيف

قابلمه رو برميدارن 44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير

پاشون خاموش ميكنن 45- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و

چند تا فحش ميدن

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 14:49  توسط مرتضی وثوق | 
 

زنهاي کمتري رژيم ميگرفتندچون استاندارد وزن ايده ال انها از

40 کيلو بالاتر ميرفت.

خريد به عنوان يکي از حرکات ايروبيک در نظر گرفته ميشد.

مردها منشي روساي زن ميشدند.

دستمزد مردها در ازاي هر يک دلار که زنهابه دست مياوردند

70 سنت ميشد

در حالي که زن مشغول تماشاي تلوزيون بود مرد خانه برايش

نوشيدني و اب ميوه مياورد.

مردها عباراتي چون "متاسفم...دوستت دارم...اصلا چاق به

نظر نميرسي" را ياد ميگرفتند.

مرد ها را بنا بر وضع ظاهرشان و زنها را بنا بر عملکردشان

مورد قضاوت قرار مي دادند.

مرد ها از صبح تا شب در اين فکر بودند که زنها در چه

فکرند!!!!

مردها همان قدر که به کار خويش اهميت ميدادند استحکام

روابط خانوادگي و خويشاوندي

خود را نيز مهم ميشمردند.

برنامه خبر ورزشي در تلويزيون بيشتر از يک دقيقه نبود.

مردهاي چاق دايما نگران اضافه وزن خود بودند.

پس از تولد کودکان به مردها 6 هفته مرخصي براي مراقبت از

فرزندان تعلق ميگرفت.

مرد ها به پر خوابي معروف ميشدند.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 14:47  توسط مرتضی وثوق | 
 

 1:ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر

 

داریم راحتی  بیشتر اما زمان کمتر.

 

2:مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر

 

اگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم.

 

3:زندگی ساختن را یاد گرفته ایم نه زندگی کردن را تنها

 

 سالهای عمر را به زندگی افزوده ایم نه زندگی را به

 

سالهای عمر.

 

4:ساختمان های بلند تر اما طبع کوتاه تر بزرگراه های

 

پهن تر اما دید  گاه های باریکتر.

 

5:فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را

    

ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را.

 

6:عجله کردن را آموخته ایم نه صبر کردن را در امد

 

های بالاتر اما اصول اخلاقی پایین تر.

 

7:بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم بیشتر برنامه 

 

 میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.

 

*زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه

 

های لذت بخش است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 14:43  توسط مرتضی وثوق | 
شخصيتهای موفق و شخصيتهای بی عرضه

شخصيتهای موفق و شاخص ؟؟؟؟؟

یارو بدون پول با چک بی محل سر ۲۰ تا کارگر رو کلاه میذاره به فروشنده ها دروغ میگه یک کارخونه میزنه . بعد از چند ماه کارخونش راه میفته به سود دهی میرسه بعد اگه آدم خوبی باشه میره پول کاگرها و فروشگاهها رو میده . ولی حالا شده یک کارخونه دار موفق که از هیچی به اینجا رسونده خودشو . همسرش و تمام فامیل و دوستان بهش میگن آفرین ما به تو افتخار می کنیم و همیشه اونو به عنوان سنبل موفقیت میزنن تو سر بچه هاشون . بهترین ماشینو سوار میشه بهترین خونه رو میسازه . حرف از فرهنگ بالا میزنه و شاید گاهی وقتا به یک کارگر مستحق  هم کمک کنه و بهش به چشم ترحم نگاه کنه و نصیحتش کنه که ما از زحمت به اینجا رسیدیم . غافل از اینکه همون کارگرها بودن که اونو به اینجا رسوندن خانواده ۲۰ یا ۳۰ نفر کارگر بودن که ماهها بخاطر دروغ و طمع و بدقولی اون طعم فقر و گرسنگی رو چشیدن خدا میدونه چند تا بچه کوچیک سوء تغذیه گرفتن .

 واقعا شما هم به این آدما که تو جامعه ما فراوونن میگین موفق ؟

شخصیت های بی عرضه و کودن ؟؟؟؟

یارو همه رقم هنر بلده اما یکسری معیارها و ارزشها حالیش میشه . دوست نداره واسه پول گرفتن به کسی رو بزنه وقتی کسی پولشو نمیده با خودش میگه شاید نداره . واسه پیشرفت کارش دروغ نمیگه . به دیگران اعتماد می کنه . مردم گلمونم دنبال یک نفر مثل این میگردن پولشو نمیدن . همش پیشش مینالن که نداریم . از اعتمادش سوء استفاده میکنن . رقیباش زمینش میزنن و ....  آخرش این بنده خدا دست به هر کاری میزنه کم میاره . ورشکست میشه . بعد همه بهش میگن بی عرضه اهل کار نیست . تنبله . احمقه و ....  .  همسرش بهش سر کوفت میزنه و این باعث اختلاف خانوادگی میشه . جنگ و دعوا تو خونه شروع میشه اعصابش کمکم بهم میریزه افسرده میشه خسته میشه شاید اگه زمینش باشه معتاد بشه و ....... حالا دیگه اصلا نمی تونه موفق بشه . حالا دیگه سر کوفتا و تمسخرها نمیذاره سرشو بلند کنه و خلاصه اینکه یک انسان یک زندگی فقط بخاطر صداقت و شعور بالا از بین میره . پوچ میشه .

واقعا شما از اون دسته اید که به این آدما میگید بی عرضه و کودن ؟

اگه شما از اون دسته اید که به ۲ سئوال بالا جواب بله میدید باید بدونید هر چند شرایط اقتصادی جامعه باعث فقر و فشار رو این افراد میشه اما از اون دردناکتر همین طرز تفکر شماست که یک آدمو به این مراحل میکشونه . تک تک طرز فکر های ما آدما جمع میشه یک فرهنگ میشه و این فرهنگ میلیونها آدمو بدبخت میکنه .

یک نفر که تو خیابون با همسرش داره میره . یک جای توقف ممنوع همسرش میگه اینجا وایستا من خرید کنم . اونی که فکر و شعور نداره می ایسته و دقایقی یا ساعتی در اون خیابون ترافیک ایجاد میکنه و چندین نفر به کار های ضروریشون نمیرسن . اما وقتی همسرش میاد خوشحاله و از این آدم بی فکر تعریف میکنه و زندگی شادی دارن .

اما اونی که شعور داره و به همه چی فکر میکنه اونجا نمی ایسته و همسرش ازش ناراحت میشه و هزاران بگو مگو و ناراحتی .

اگه درست فکر کنیم میبینیم دوروبرمون پر از این اتفاقهاست که ما عمیق حسشون نمی کنیم فقط در نهایت قضاوت می کنیم  : فلانی موفقه فلانی بی عرضه است . اون آدم شادیه اون یکی افسرده و ..........

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 12:59  توسط مرتضی وثوق | 
دیروز تصویر روستای زیبایی رو اینجا گذاشته بودم که اسمش رو خودم نمی دونستم

صفحه نظراتو باز کردم دیدم دوست خوبم یا بهتره بگم دوست خوب همه الموتیها آقای رشوند

لطف کردن و نوشتند که اسم روستا آتان هست ( ماسوله الموت )

تازه یادم اومد که این روستا همون روستاییست که بر فراز کوه روبروی روستای ما بالاروچ قرار

داره و من از بچگی همیشه دورنمای آتان رو دوست داشتم و آرزو داشتم از نزدیک ببینمش

مخصوصا شبها وقتی چراغاش مثل ستاره دیده میشدن

حالا نمایی دیگه از روستای آتان رو امروز میذارم تا دفعه بعد که عکسشو دیدم یادم بیاد که

این همون روستای رویاییه من در الموته

برای مشاهده عکس روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 9:36  توسط مرتضی وثوق | 
باز هم نمایی از روستای گازرخان و در روبرو قلعه تاریخی الموت

این زاویه را خیلی دوست دارم چون از سمت غرب قسمتشرق الموت را به تصویر کشیده .

در انتهای این تصویر مناطق بکر الموت وجود دارد که زادگاه زیبای من بالاروچ هم آنجا قرار دارد .

منطقه ای که به دلیل بن بست بودن کمتر در معرض تخریب انسان قرار گرفته

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 18:29  توسط مرتضی وثوق | 
جاده روستای گازرخان در فصل پاییز
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 19:36  توسط مرتضی وثوق | 
نمایی از بالای قلعه حسن صباح  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 16:29  توسط مرتضی وثوق | 
قلعه لمبسر

استان قزوين بدليل استقرار فرقه اسماعيليه در منطقهٔ الموت داراى قلاع بسيارى است که در لابه‌لاى رشته‌کوه‌هاى البرز قرار گرفته‌اند. تاکنون بيست و سه قلعه در منطقهٔ الموت شناسايى شده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 10:9  توسط مرتضی وثوق | 
اگه اشتباه نکنم این تصویر نماییست از روستای سیادشت ( رجایی دشت )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 7:12  توسط مرتضی وثوق | 
تصویر گل یک خار کوهی که تو کوههای الموت زیاده

یادمه بچه بودیم این گلها رو میکندیم و یک مغز گردی وسطش بود می خوردیم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 8:58  توسط مرتضی وثوق | 
تصویری از یک کوچه باغ

که تقریبا تو همه روستاهای الموت میشه مشابهشو پیدا کرد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 15:38  توسط مرتضی وثوق | 
تصويري از لوازم خانگي رنگارنگ دست ساز قديمي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 10:4  توسط مرتضی وثوق | 
نمايي از قلعه الموت از بالاي كوههاي مرتفع پشت قلعه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 9:55  توسط مرتضی وثوق |