تبليغاتX
شبهای الموت
 

استاد عنايت الله مجيدي از ديار كوشك منطقه رودبار الموت است . وي مسئول كتابخانه دانشكده

الهيات بود و اكنون بازنشسته شده است . الموت استادان زيادي همچون ايشان به كشور عزيزمان

ايران هديه كرده است و من به آنها و سرزمينم افتخار مي كنم . منطقه اي صعب العبور و بي

امكانات اما مهد علم و ادب .

براي آشنايي بيشتر با عنايت الله مجيدي ميتوانيد زندگينامه و آثارش را در اينجا مطالعه كنيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 13:46  توسط مرتضی وثوق | 
                                                
پژوهش در باره اسماعیلیه همیشه برای محققان غربی جالب بوده است زیرا نوعی کنجکاوی
 
را می طلبیده و به دلیل پنهان کاری های خاصی که در این زمینه وجود داشته جای تحقیق و
 
بررسی را فراهم می کرده است. در این باره تاکنون آثار زیادی منتشر شده و تا دو سه دهه
 
پیش تحقیقاتی که در باره اسماعیلیه می شد حتی از آنچه در باره شیعیان امامی نوشته می
 
شد به مراتب مفصل تر و بیشتر بود. البته اکنون نیز موسسه اسماعیلیه در لندن که پشتوانه
 
مالی مناسبی دارد از این قبیل کارها حمایت می کند و برای این کتاب نیز حمایت کرده است،
 
چنان که در صفحه نخست کتاب به این مطلب اشاره شده است.
 
نخستین جملات نویسنده در مقدمه این است:
 
مسلمانان اسماعیلی سده های میانه نمونه کلاسیک و کهنی هستند از این که چگونه تعالیم
 
یک جنبش دینی و سیاسی را معاندان و دشمنان آن به آسانی می توانند تحریف کنند و در
 
نتیجه اسطوره ها و افسانه های حتی بس سخیف تری آوازه کاملا بی پایه ای برای شیوه
 
های گمراه کننده و بداندیشانه تصوری آن فراهم سازند. با گذشت قرنها این افسانه ها شاخ و
 
برگ بیشتری پیدا کردند تا به صورت واقعیت های پذیرفته شده حتی از سوی محققان و
 
دانشمندان دانشگاهی که می بایست بهتر بدانند درآمدند.

اثر حاضر توسط پیتر ویلی در سال 2004 منتشر شده و آقای بدره ای که سابقه ای طولانی در
 
ترجمه آثار مربوط به اسماعیلیه دارند آن را با قلم زیبا و مسلط خود به فارسی عرضه کرده
 
اند. موضوع کتاب در باره قلاع اسماعیلیه است که پیش از این هم در موارد مختلف تحقیقاتی
 
در باره آنها منتشر شده بود. طبیعی است که این اثر باید تازه های زیادی داشته باشد.
 
اما بخش های کتاب:
 
بخش اول: ظهور و سقوط دولت اسماعیلی نزاری
 
بخش دوم: قلعه های اسماعیلیان
 
و پیوست ها شامل توضیحاتی در باره
 
سفرهای تحقیقاتی به سرپرستی مولف،
 
فهرست قلعه ها و استحکامات اسماعیلی،
 
سفالینه های اسماعیلی از دوره الموت
 
و سکه های اسماعیلی از دوره الموت
 
در این کتاب تعداد فراوانی لوح و نقشه هم برای نشان دادن مراکز اصلی اسماعیلیه در ایران
 
و شام چاپ شده است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 10:45  توسط مرتضی وثوق | 

هر چند وقت يك توده احساس دلگيري و سر در گمي مياید سراغم .

اصلا انگار فصل داره . هيچ انگيزه اي براي حركت ندارم . هيچ لذتي برايم شيرين نيست .

برايم اهميت ندارد قيافه ام چه شكلي باشد يا ديگران درباره ام چه فكر ميكنند .

از تكرار روزها و شبها  خسته شده ام . همه حرفها و روشهاي موفقيت و nlp را هم بلدم .

اما این روزها نمی توانم مصنوعی خودم را شاد کنم .

چند روز پیش یکی از دوستانم در سالگرد جوانمرگ شدن مادرش  مطلبی سوزناک در وبلاگش

نوشته بود .خیلی حالم گرفته شد از حرفهای دلش و وقتی رفتم تو قسمت نظرات با او

همدردی کنم جمله ای از یک آدم ... دیدم که به فکر این بود که آمار بازدید وبلاگش بالا برود :

واقعا زیبا بود ممنون که به من سر می زنی من آپ کردم و سخت منتظر حضور گرم شما

               

نمی دانم ناله یک فرزند در فراغ مادری که از کودکی ندیده اش کجایش واقعا زیباست ؟

و نمی دانم این دعوتهای اجباری به وبلاگها چه سودی برایشان دارد ؟

نمی دانم واقعا نمی دانم ...

چه زیبا سرود زنده یاد حسین پناهی کسی که هیچگاه برای چشمهای دیگران نقش بازی نکرد و

تنها بازیگری بود که در تمام نقشهایش آهنگ خالصانه کلامش تغییر نکرد :

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانع اند

و اندكي سكوت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 21:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

                    

شب دوشنبه در شهر مشهد بعد از سالها یکی از زیباترین برفهای زمستانی بارید .

برفی بینهایت رویایی که کهنسالان را به کودکانی شاد و بازیگوش تبدیل کرد .

ساعت ۱ نیمه شب شال و کلاه کردم و با دوربین و سه پایه از خانه زدم بیرون تا شبی بی نظیر را

در خاطرات زندگیم ثبت کنم . چه گرمایی داشت زیبایی های برف در شب سرد و ساکت .

۱۶۰ قطعه عکس با انگشتان بی حس شده ام گرفتم و افسوس که ساعت ۳.۳۰ بامداد شارژ

باطریهایم تمام شد و گرنه دوست داشتم تا طلوع آفتاب این کار لذت بخش را ادامه دهم .

        برای مشاهده گلچینی از عکسهای این شب زیبا اینجا کلیک کنید .

این شعر زیبا را هم که در وبلاگ زیبای خانه پدر دیدم را زیر این تصاویر برفی

اضافه می کنم  :

 برف خيال تو
در دست هاي دوستي من
بيش از دمي نماند
اي روح برفپوش زمستان
پنداشتم كه پيك بهاري
پيراهنت به پاكي صبح شكوفه هاست
پنداشتم كه
مي رسي از راه
فرخنده تر ز معني الهام
در لفظ زندگاني من ، خانه مي كني
پنداشتم كه رجعت سالي
 از بعد چهار فصل
 با بعثت خجسته ي خورشيد
در شام جاهليت يلدا
اما ،‌تو فصل پنجم عمر دوباره اي
اي روح سردمهر زمستان
ديگر از آن طلوع طلايي چه مانده است
جز اين غروب زرد ؟
 روز خوشي كه ديدم آيا به خواب بود ؟
شب با هزار چشم
خندد به من كه : خواب خوشي بود روز تو
روزي كه شمع مرده در آن ،‌ آفتاب بود

                                                   نادر نادرپور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 11:12  توسط مرتضی وثوق | 
 

این تصویر کلبه پیرزنیست به نام کافیه عمه

کافیه عمه زنی آرام و ساکت بود که تک و تنها در این خانه بی آلایش زندگی میکرد .

هر چند فرزندانش در شهر تحصیلات عالیه داشتند اما شبی از شبهای تابستان ۱۳۷۱ در سکوت و

تنهایی خودش برای همیشه آرام گرفت و پس از چند روز اهالی متوجه سکوت ابدی او شدند و

 من نوجوان ۱۵ ساله ای بودم که برای آخرین بار شام آخر او را که فسنجان نذری بود برایش

بردم و در روز تدفینش سنگینی جسم فرسوده اش را روی نردبانی که نقش تابوت را داشت

 حس کردم .

                                            عکس از مرتضی وثوق سال ۱۳۷۴

اکنون خانه های سیمانی عدم حضور او را جشن گرفته اند و بر ویرانه های خاطرات یک عمر او

پایکوبی می کنند .

روحت شاد و بهشتت زیباتر از کلبه ات در بالاروچ باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 15:35  توسط مرتضی وثوق | 
 
چند روز پیش که باز دلم از شهر و تکنولوژی خسته شده بود سر به بیابان نهادم و به الموت خودم
 
در مشهد رفتم . منظره های زمستانی ازقد خیلی زیبا بود .
 
لطفا برای مشاهده متن و تصاویر به ادامه مطلب رجوع کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 13:35  توسط مرتضی وثوق | 
 

دوست عزیزی به نام آقای علی محمدی چند قطعه عکس زیبا از الموت برایم ایمیل کردند که

به گفته خودشان روز عید گرفته اند . البته نمی دانم منظورشان عید نوروز است یا اعیاد

اسلامی اخیر ؟ به هر حال از لطف و محبت این دوست گل سپاسگذارم و ۳ قطعه از عکسهای

ارسالی ایشان را برای شما عزیزان در شبهای الموت میگذارم تا شما هم مثل من از این

تصاویر لذت ببرید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 19:13  توسط مرتضی وثوق | 

چند روز پیش در حین وبگردی به وبلاگ قلعه الموت برخوردم .

وبلاگی که یک عاشق الموت آقای مصطفی ملکی ۲۲ دیماه ۱۳۸۲ راه اندازی کرد .

اما متاسفانه این دوست عزیز با تمام استعداد و عشق این وبلاگ را رها کرده و دیگر هیچ

مطلبی در آن ننوشته است . کاش دلیلش را میدانستم .

مصطفی ملکی شعر زیبایی برای الموت سروده است :

سرزمين من , آل ِ موت , آشيان عقاب

تنها كوهساران سرزمينم را دوست مي دارم

كه در همه جايش دوست را مي بينم

كوه هاي پير و همگن زادگاهم

دوشادوش يكديگر

چونان سربازان يك لشكر

قلعه اي مستحكم است

و دامنه هاي مفروش از لا له هاي زرد و سرخش را از دسترس نامردمان محفوظ مي دارد

اين سرزمين قلعه اي پهناور است

الموت: آشيان عقاب : آل موت , اَ لموت

قلل آن شكلي از برگ از آن ساخته است

رگ برگ هايش رود هاي بي شمار

آوندي خروشان در ميان رودي بزرگ و غرنده

شاهرود وسيع كه به سپيد رود مي پيوندد

از فراز دره اي بس ژرف مي نگرم

تيغ آفتاب سينه ابر ها را شكافته است

جاي جاي حرير سبز دشت را درخشاتن ساخته است

اين پارچه ابريشمين چين خورده تنها در بهاران پيداست

از هجوم مه

عِطر بوته هاي وحشي خشكيده در آفتاب تموز به هوا بر خاسته است

از اين سرزمين فرازمند طلوع قرص درشت ماه را نظاره گر خواهي بود

و ستارگان را درخشان تر از هر آسمان ديگري

در آسمان تيره جايي نمانده كه ندرخشد الماسي

يا خط نوري نكشدشهابي

يا نبيني مه ناپديدار سحابي

كهكشان راه شيري

زمستانهايش را دوستر مي دارم و ژرفاي برفهايش را عروس زمين سپيد مي پوشد

و نيز خرمي بهارانش را عروس زمين سبز مي پوشد و خرامان مي رود

سقوط سيلاب ها از فراز دژ در پاييز نام دژ ميمون دژ

و خروش آن در صبحدم در دور دست به گوش مي رسد

عظمت و شگفتي قلل در هم تنيده نيلي اش را از فراز گردنه چگونه توصيف كنم

كه چونان دريايي است كه عمق آن پيداست

و آن هنگام كه ابر در آن لنگر خود را مي افكند

ستيغ كوه هاي بلند

تك جزايري در درياي سپيد ابر هاست

آبي پاك فيروزه گون آسمانش را چگونه به وصف آورم

و بركه هاي كوتاه عمرش را

و چشمه هاي خروشان زلالش را

و خنكا و شيريني آبش را

و درياچه اي كه خود چشمه اي بزرگ است

در ياچه اي با نام اِوان كه مخروطي است و گفته اند در جهان بي نظير

و آن درخت مغرور سر بلند كهنسال را

كه مغرورانه ايستاده است

بايد هم مغرور باشد كه از تمامي درخت هاي باغ ها بلند تر است

اين چنار سر به آسمان مي سايد

تك در ختي سترگ بر فراز كوه در نور مهتاب پيداست

هر رنگ اينجا آهنگي مي زند روي هم طبيعتش موسيقي اي شيدا و زيباست

در شب از فراز دژ دشت آهنگي غمگين مي زند

عظمت دژ هاي سرزمينم را طبيعت آفريدگار ساخته است

تك خانه اي تنها در يك شيب عظيم

ايستاده بر فراز دشت

دشتي به پهناي آسمانش كه به رشته اي از كوه هاي بلند پر عظمت پيوند مي خورد

انگار اين سرزمين سراسر كوهستاني تنها اينجا كمي زمين آرام گرفته و دشت است

من به باغ محقر كه در بن دژ , آن دژ شكوهمند است باز خواهم گشت

تكه اي سبز جدا افتاده از نگين سبز باغ هاي به هم پيوسته در بلنداي تپه اي , پاي قلعه اي

چون از فراز آن از باغ بر دشت وسيع بنگري

تكه هايي عظيم جدا گشته از آن را تا دور دست ها خواهي ديد

سنگ هايي به عظمت چند بنا

سنگ هايي از آن فرو غلطيده اند و. دشت را در نورديده اند و هر يك جايي قرن هاست كه ايستاده اند

و آنسو تر در رديف ميمون دژ كوهي مي بيني ويران شده در قرن هاي پيش

كوهي كه رو برويش پر از تكه هاي بزرگ سنگ شده است

و نامي بر آن نمي نهي جز جنگل سنگ

و ناخود آگاه آهسته زمزمه مي كني

و اذالجبال سيرت

براستي آثار قيامت را مي بيني

چونان زلزله اي كه قلل اطراف را چونان ديوار هايي ما را در بر گرفته اند , فرو ريخته اند

تنها به چنان قدرتي و چنين زلزله اي عظيم است كه اين چنين سنگ ها فرو ريخته اند

در آن بالاي دور سنگي خواهي ديد

مكعبي بزرگ

همچون مكعبي بزرگ از است

نام آن را نهاده اند صندوق كمر چون چونان صندوق است

و چون جنگل سنگ را ببيني مي گويي

اذا زلزلت الا رض زلزالهل

و اخرجت الارض اثقالها

و قال الانسان مالها

يومئذ تحدث اخبارها

براستي بر آدميان گذشته كه در اين قلعه ها بر نيمي از دنيا حكومت مي كردند چه گذشت

قدرتشان چه شد

چون به سرزمين هايي كه ديده ام مي انديشم

و چون به كتابهاي مردمان آن سوي جهان كه رنج سير و كاوش در آن را به جان خريده اند و در

مورد تاريخ و ويژگي هاي سرزمينم نوشته اند مي نگرم

ديگر ترديد نخواهم كرد كه بگويم

اين كهن دژ آسيب ناپذير است

اين تكه كوچك بي نظير در دنياست

بي همتاست

كوه ها نيز فرياد مي كنند با من

دوست را صدا مي زنند

و من باز به خانه خشتي مان باز خواهم گشت

چرا در سحر گاهان صداي مرغ حق نمي آيد باز؟

شكوه دژ از فراز كوه ها پيداست

در آن سوي دشت پايين دست بالاي تپه اي جنگل و باغ را نظاره گر باش

و ديواري ستبر و پرعظمت رو.در روي تو ايستاده است

در گوشه اي خوب دقيق شو

عقابي خشمگين تو را مي نگرد

عقابي عظيم كه گويي سالهاست جزيي از دژ است

بالهايش را از اين سو و آن سو گسترانيده است

براستي عقابي است

عجبا

دست طبيعت چه ساخته است

و خواهي گفت

براستي اينجاست آلِ موت : آشيان عقاب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 17:16  توسط مرتضی وثوق | 
 

               

برای مشاهده این گزارش تصویری به آدرس زیر در وبلاگ تادانه مراجعه کنید :

http://tadaneh1.blogspot.com/2007/12/mashhad-alamout-vosough.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 20:51  توسط مرتضی وثوق | 
 

                                                

امروز یکی از دوستان اشعار حسین پناهی را به من داد .

تا کنون با شعرهایش آشنایی نداشتم هر چند عاشق شخصیتش بودم .

اکنون دکلمه اشعارش را با زبان خودش میشنوم و با چشمانی خیس وسعت

تفکرش را نظاره گرم .

 

وهم

 

كهكشان ها كو زمينم ؟

زمين كو وطنم

وطن كو خانه ام ؟

خانه كو مادرم ؟

مادر كو كبوترانم ؟

....معناي اين همه سكوت چيست ؟

من گم شدم در تو ؟

يا تو گم شدي در من اي زمان ؟

....كاش هرگز آن روز

از درخت انجير پائين نيامده بودم !!

كاش !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 18:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

در بالاروچ باغی قدیمیست که به سیاه توت باغ معروف است .

                                   قسمتی از سیاه توت باغ سال ۱۳۷۲

این نام را به خاطر درخت توت قدیمی ای که توتهای سیاه داشت بر آن باغ نهاده اند  و در زیر

این درخت قبری بی نام و نشان است که قدیمیها می گفتند مطعلق به انسان بزرگیست .

به خاطر دارم قدیمها خانمی از اهالی بالاروچ هر روز غروب فانوسی روشن میکرد و به درخت

توت مقدس آویزان میکرد . مردم به این درخت خیلی احترام می گذاشتند و حتی اعتقاد

داشتند چوبهای خشک شده این درخت را نباید سوزاند .

آن درخت خشک شد و رفته رفته از وسط دونیم گشت و اکنون کنده های فرسوده ای از آن به

جا مانده است و آن قبر هم هنوز از سنگ چینهای اطرافش قابل شناساییست .

در کودکی همیشه برای گذران وقت به سیاه توت باغ میرفتم و به این می اندیشیدم که قصه

این درخت چیست و آن قبر آرامگاه چگونه شخصیتیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 20:6  توسط مرتضی وثوق |