![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان گل
خوشبختانه فرصت کوتاهی پیدا کردم که به شما و شبهای الموت سری بزنم . شرمنده ام که فرصتم آنقدر نیست که پاسخ محبتهای شما عزیزان را در وبلاگهای زیبایتان بدهم . حدود یک ماه است در جمع کارگران پاک و ساده در خانه ای کارگاهی زندگی میکنم . در این مدت دنیای زیبایی را تجربه کردم . دنیای بی آلایش و بی امکانات کارگری . هر چند جسم همه خسته است و سر و صورت بچه ها سیاه و آلوده اما شادابی روح این زحمتکشان و پاکی روح بزرگشان خستگی و آلودگی ظاهر را پوشانده بود . من در این محیط فهمیدم هستند شاعران و نویسندگانی که فقر و مشکلات جبر زندگی فرصت نداده است که حتی طریقه قلم گرفتن به دستشان را بیاموزند . حال می فهمم که چه بی احساس است احساسهای رمانتیک ما با فنجان قهوه در پشت مونیتور . هر روز و هر شب با محبتهایشان دلم را شاد میکردند بدون آنکه انتظار داشته باشند من هم به وبلاگ دلشان سری بزنم . اکنون میفهمم که زمانی به سراغ اینترنت میایم که شکمم سیر باشد و احتیاج به زمان برای تامین اولین احتیاجهای زنده بودنم نداشته باشم . جالب است بدانید که شب اولی که به جمع آنها وارد شدم غم تمام وجودم را فرا گرفت و با خود گفتم چگونه می توانم روز ها و شبها در کنار یک مشت کارگر بیسواد و بی احساس سر کنم . اما کم کم متوجه شدم بی احساس منم که از دنیای فقر و جبر آنها خبر ندارم و بیسواد منم که که از معادله فقر و محدودیت انتظار نتیجه با کلاس بودن را داشتم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 17:11 توسط مرتضی وثوق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار الموت آرشیو پیوندهای روزانه |
| صفحات ديگر وبلاگ |
|
عمومی سروده هایم الموت |
|
RSS
|