تبليغاتX
شبهای الموت
امروز یک فکر جدید به سرم زد .

من همیشه دوربین بدست هستم و عاشق عکاسی .

تصمیم گرفتم قشنگاشو تو وبلاگ بذارم تا از نظرات دوستای گلم بی نصیب نباشم .

با چه سلیقه و زیبایی ای دانه های مفید و خوشمزه اش را بدون منت به آدمها تقدیم می کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 21:30  توسط مرتضی وثوق | 
 

بعد از روستای زیبای دیکین از دوراهی دریاچه اوان گذشتیم و پس از دقایقی به مرکز الموت

شهر معلم کلایه رسیدیم . که متاسفانه چند سالیست نام شهر بر آن نهاده اند . معلم کلایه

مرکز خرید و کارهای اداری روستاهای اطراف است .  آرامگاه پدر بزرگم مرحوم مرتضی

خادمی خوبانی در معلم کلایه است . که در جوانی دچار خونریزی شدید از بینی میشود و از

روستای خوبان با قاطر او را  برای مداوا به معلم کلایه می آورند که همانجا فوت می کند و

همانجا او را به خاک میسپارند . در چشم اندازهای معلم کلایه دو چیز برای من خیلی جالب

است و همیشه هنگام ورود به معلم کلایه به این دو منظره بسیار خیره میشوم . یکی کوهی

که در شمال غرب این آبادی واقع است و نیمی از آن ریزش کرده و پایین ریخته . عده ای می

گویند قدیمها آنجا روستایی بوده که با ریزش کوه کاملا محو گشته ( كوه مقابل در تصوير  ) :

 و منظره دیگر شکوه و جلال کوه معروف البرز است که وقتی از غرب وارد معلم کلایه

میشویم در چشم انداز شرقی مقابلمان قد علم کرده است که زادگاهم روستای زیبای بالاروچ

نیز در دامنه آن قرار دارد ( زاده دامنه البرزم مادرم خوبانیست ...... آري انديشه مكن ريشه ام

آباديست ) . اين منظره لحظه زيبايي را براي عاشقان بالاروچ كه با ذوق و شوق بسويش در

حركتند ايجاد ميكند . ( كوه سمت چپ تصوير ):

تعداد زيادي نان در معلم كلايه خريديم . چون متاسفانه سازمان حمايت از حقوق زنان تمام

تنورهاي نان روستاهاي الموت را متروكه كرده و ديگر بوي نان از تنورستانهاي اين ديار به

مشام نميرسد ( شوخي اما جدي )  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 18:10  توسط مرتضی وثوق | 
 

توجه دفتر رهبری به منطقه الموت برایم جالب است . زیرا حسن صباح

دشمن سر سخت اسلام عربی و تهاجم فرهنگ عرب به ایران بود و به

همین دلیل سیاستمداران کشور ما کمتر از حسن صباح و الموت صحبت می

کنند و هیچگاه از خدمات ارزنده خداوند الموت به ایران تقدیری نمی شود .

استاندار قزوين:

100 ميليارد ريال اعتبار به محور الموت - تنكابن اختصاص يافت

خبرگزاري فارس: استاندار قزوين از اختصاص 100 ميليارد ريال اعتبار به

محور الموت - تنكابن از سوي دفتر مقام معظم رهبري خبر داد.

به گزارش خبرگزاري فارس از قزوين، سيدعلي‌اكبر طاهايي عصر امروز در

جمع مردم منطقه الموت بيان داشت: الموت سرزمين مردمان خداباور و

عدالتخواه است به طوري كه اين سرزمين نماد انقلابي و دين باوري مردم

است.

وي ادامه داد: اين منطقه اگرچه محروم است ولي داراي استعدادهاي

زيادي است كه يكي از اين استعدادها نيروهاي برجسته انساني است.

استاندار قزوين اضافه كرد: اين سرزمين به لحاظ منابع آبي و خاكي داراي

پتانسيل بالايي است كه لازم است در اين خصوص برنامه‌ريزي لازم انجام

شود.

وي با اشاره به سفر نماينده دفتر مقام معظم رهبري اظهار داشت: طي

چند روز گذشته كه نماينده‌اي از سوي دفتر مقام معظم رهبري از محور

الموت - تنكابن بازديد كرد، 10 ميليارد تومان اعتبار براي تكميل اين پروژه

اختصاص يافت.

طاهايي افزود: تكميل پروژه راه الموت موجب توسعه ارتباط بين سه استان

كشور مي‌شود كه توسعه خدمات را در اين بخش به دنبال دارد.

وي تصريح كرد: اين منطقه به لحاظ گردشگري نيز داراي استعداد زيادي

است و بايد مورد توجه واقع شود و به لحاظ را‌ه‌هاي ارتباطي روستايي نيز

لازم است اقدامات ويژه‌اي در اين منطقه صورت گيرد.

در ادامه بخشدار الموت عنوان داشت: پروژه راه اصلي الموت آرزوي ديرينه

مردم اين منطقه است كه قدمت 50 ساله دارد.

صادق قندي خاطر نشان ساخت: اميدواريم به زودي شاهد تكميل اين پروژه

ماندگار باشيم.

وي يادآور شد: در بخش گازرساني نيز طبق مصوبه سفر اول رئيس جمهور

مطالعه گازرساني به اين منطقه صورت گرفته كه اميدواريم در دور دوم

سفر، گازرساني به اين منطقه محقق شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 18:28  توسط مرتضی وثوق | 
 

پس از خداحافظي با الاغ دوباره براي سومين بار جاده سربالا شد و باز پيچ و خم . بعد از

دقايقي به روستاي زيباي ديکين رسيديم . روستايي که سالها پيش برکه اي زيبا داشت که

هنوز صداي قور قور قورباغه هايش را در گوشم مي شنوم . در کودکي وقتي به ديکين

ميرسيديم براي ديدن اين برکه کنار پنجره اتومبيل مي آمدم . ابتداي ديکين راه فرعي اي

هست که به روستاي معروف زر آباد ميرسد . روستايي که امامزاده و درخت چنار خونبار

الموت آنجاست . درختي که هر سال صبح عاشورا شيره اي به رنگ خون از خود ترشح مي

کند و در اين روز از سراسر ايران براي زيارت به آنجا مي آيند بطوري که تا کيلومترها قبل از

روستا جاي پارک اتومبيل نيست .در ابتداي اين راه دکه اي کاه گلي وجود دارد که مرد نابينايي

آنجا مغازه دارد و مردم الموت اکثرا با گذر از آنجا توقف ميکنند و به اين مرد کمک مي کنند يا از

او خريد مي کنند اين مرد روشندل را سالهاست در اين مکان ميبينم حداقل ?? سال که ذهنم

جواب ميدهد . جالب اينجاست که آدمهايي بظاهر بي اعتقاد و بي محبت را هم از کودکي ديده

ام که به اين مرد کمک ميکنند آنچنان که مرد نابينا براي خود خانه ساخته است و بچه هايش

را آبرومندانه عروس و داماد کرده است و مرا نا خود آگاه ياد حکايت درويش و روباه سعدي

مي اندازد :

 

يکي روبهي ديد بي دست و پاي         فرو ماند در لطف و صنع خداي
 
که چون زندگاني به سر مي‌برد؟         بدين دست و پاي از کجا مي‌خورد؟
 
در اين بود درويش شوريده رنگ          که شيري برآمد شغالي به چنگ
 
شغال نگون بخت را شير خورد          بماند آنچه روباه از آن سير خورد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 17:41  توسط مرتضی وثوق | 
 

از قسطین لار حرکت کردیم و همچنان سرازیری ها را ادامه دادیم تا به سیادشت رسیدیم

متاسفانه قهوه خانه های به ظاهر سنتی که سنتشان قلیون میوه ایست مثل ویروس تا

سیادشت هم پیشرفت کرده بودند . سیادشت نان تازه گرفتیم و کنار شالیزارهای سرسبزش و

رودخانه خروشان شاهرود صبحانه خوردیم و باز براه ادامه دادیم با این تفاوت که این بار آغاز

سربالایی دیگری بود . بالا رفتیم و دوباره سرازیر شدیم و در پایین دره دوباره به شاهرود و

شالیزار رسیدیم به اینجا معدن نمک می گویند و یا شاید می گوییم . در کنار شالیزارهای سبز و

زیبا الاغی تنها و مظلوم ایستاده بود که با فریادهای بچه الاغ ندیده مان ایستادیم و لحظاتی به

آرامش و شادی گذراندیم .

 آرامشی که شاید جدید ترین اتومبیلها و سیستمهای کامپیوتری نتوان بدست آورد .

 لحظاتی با خود فکر کردم که چرا به بعضی آدمها می گویند آدم و به این می گویند الاغ ؟؟؟

او که تا کنون به طبیعت ما لطمه ای نزده است ؟ یک شیفت بیشتر هم کار نمی کند ؟

 تا کنون هیچ حیوانی را برای سیر شدن شکمش ذبح شرعی نکرده است ؟

حتی در بین الاغها معتاد هم نداریم ؟

پس چگونه او الاغ است و ما آدم ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 19:8  توسط مرتضی وثوق | 
 

در پیچ و خمها و سراشیبیها کنار یک درخت زالزالک یا بقول الموتیها کهری ایستادیم و چند

تایی از زالزالک ها مزه کردیم هرچند هنوز نرسیده بود ولی خوشمزه بود .

خلاصه به روستای قسطین لار رسیدیم و قهوه خانه لب جاده اش که کمتر اتومبیلی هست که

آنجا برای دقیقه ای توقف نکند .

 من که خیلی کم چایی میخورم به قهوه خانه قسطین لار که میرسم حتما باید روی تختهای چوبی

اش کنار پنجره ای که رو به دره عمیق باز میشود بنشینم و یک چایی بخورم .

جلوی قهوه خانه قسطین لار که می ایستی اتومبیلهای غریبه ها و کسانی که برای اولین بار به

الموت سفر میکنند را میشود براحتی شناخت . چون چرخهای اتومبیلهایشان دود میکند به دلیل

شیب زیاد جاده که راننده را بی خبر از طولانی بودن مسیر وادار به ترمز های پیاپی میکند .

 بگذریم بر روی دیوار قهوه خانه پوستری دیدم که بسیار خوشحال شدم و به الموت بیش از

پیش افتخار نمودم .

 تصویر استاد منصور غلامی از فرزندان الموت که به قله ۷۵۴۶ متری موستاق آتای چین

صعود کرده بود . بعدا با تحقیق متوجه شدم که افتخارات دیگری هم در کوهنوردی داشته است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 2:21  توسط مرتضی وثوق | 
 

بعد از ماهها که همه چیز فراهم شد تا سفری دیگر را به الموت تجربه کنم . پس از طی

مسافت مشهد تا قزوین از خطه شمال و استراحت چند ساعته در منزل دایی عزیزم صبح زود

قبل از طلوع آفتاب پس از غلبه عشق الموت بر خواب سحری بسوی الموت بهشت رویاییم

راه افتادیم . با ورود به جاده الموت آرامش طلوع میکند . تابستان سرد میشود . آسمان

خراشها خرد میشوند و سربالایی ها سهل و آسان . پس از طی پیچها و سربالایی ها و قهوه

خانه قدیمی شفیع که دیگر تبدیل به رستوران ییلاقی قزوین شده است به بالاترین نقطه راه

الموت رسیدیم که گردنه نام دارد و در وسط تابستان مسافران را مجبور به بالادادن شیشه

اتومبیلشان میکند . و از اینجاست که من باورم میشود که به الموت سفر میکنم و در پوست

خود نمی گنجم . خلاصه طلوع خورشید را در آن ارتفاع نظاره گر شدیم .

                                                       عکس همان لحظه

و سراشیب شدیم جاده های پر از پیچ و خم را بسوی پایین ترین نقطه الموت یعنی سیادشت

یا بنام امروزی رجایی دشت . قبلا پایین تر از گردنه چشمه ای گوارا بر لب جاده بود که اکثر

مسافران این مسیر برای نوشیدن آب سرد این چشمه دقایقی از حرکت باز می ایستادند و

مکان خاطره انگیز و جالبی برای من بود اما اکنون روستائیان چشمه را پوشانده اند و با لوله به

روستای خود هدایت کرده اند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 17:50  توسط مرتضی وثوق | 
 

یکی از شادی بخش ترین نظراتی که دیروز در شبهای الموت خوندم .

جملات دوست قدیمی و عزیزم محمد مومنی بود . محمد یکی از دوستانی

بود که از کودکی با هم با الموت انس گرفتیم و با هم در بالاروچ رویایی ترین

خاطرات زندگیمون را ساختیم . دوستانی که همه عاشق الموتند . از ابتدای

شروع بکار شبهای الموت منتظر پیوستن یکی از بچه هایی بودم که در

گروه دوستانه ما در بالاروچ در عشق بازیهایمان با طبیعت الموت شریک بوده

باشد . محمد مومنی وبلاگ زیبایی دارد بنام دهاتی که با نام بالاروچ افتخار

من در پیوندهای شبهای الموت شده است . کاش همه آن گروه( محسن،

حسین، علی، حمید، بهنام، عباس و ....) به اینترنت دسترسی داشتند و

برایتان میگفتند چرا اینگونه عاشق و کشته الموت هستیم . یک عکس هم از

توی آرشیوم پیدا کردم که حدود ۱۵ سال پیش وقتی با محمد و بچه های

بالاروچ رفته بودیم آبشار زیبای بندسر در کوههای بالاروچ با دوربین ۵۰۰

تومنی خودم گرفتم و هدیه میکنم به محمد چون میدونم این عکس را ندیده

و براش بسیار ارزشمنده :         

                    

                          

من در وسط آبشار نشسته ام و محمد هم پیراهن سفید به تن داره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 17:57  توسط مرتضی وثوق | 
۱۵۰ بار سلام برای ۱۵۰ روز ترک وظیفه

آری دوستهای گل آخرین باری که شبهای الموت را بروز کردم ۱۵۰ روز پیش بود .

۱۵۰ روز بدون اینترنت مشغول کار سخت و سنگین همیشه بیادتان بودم و هر روز سلامتان

میکردم .امشب بعد از ۱۰ ماه دوباره خط adsl منزلم را وصل کردم و مثل ماهی به دریا راه

یافته انبساط محیطم را حس میکنم .

خیلی خوشحالم که هنوز دوستدارن الموت به وبلاگ خاک گرفته من سر میزنند و با نسیم

جملات دلنشینشان گرد و غبار را از اهمال کاری های من میزدایند .

 حرفهای بسیاریست که در این مدت برایتان داشته ام و دارم . امیدوارم که هیچ نیرویی مرا از

نگاشتن آنها برایتان باز ندارد . در این مدت دوبار به الموت رفتم جای همه شما خالی .

 فعلا به یک عکس بسنده میکنم :

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 19:56  توسط مرتضی وثوق |