تبليغاتX
شبهای الموت

 

 

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه

ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و

گفت : خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى

 

رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :

 

چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

 

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :

 

 اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا

 

هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !

 

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :

 

اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم

 

خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار

 

است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را

 

آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟

 

من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى

 

بكنى ؟

 

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :

 

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه

 

زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟

 

اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

 

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته

 

اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟

 

ایمیل یک دوست

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 21:13  توسط مرتضی وثوق | 
 

 تكميل‌ مطالعات‌ احداث‌ راه‌ اصلي‌ قزوين‌ الموت‌ - تنكابن‌ به‌ تصويب‌ هيات‌ دولت‌ رسيد.

                                      

با احداث‌ اين‌ مسير دسترسي‌ استان‌ تهران‌ به‌ درياي‌ خزر كه‌ تاكنون‌ از طريق‌

محورهاي‌ دسترسي‌ فيروزكوه‌، هراز، چالوس‌، رشت‌ برقرار مي‌شد پس‌ از

آزادراه‌ در دست‌ احداث‌ تهران‌ شمال‌ از طريق‌ محور قزوين‌ الموت‌ تنكابن‌ نيز

برقرار خواهد شد تا در جهت‌ تكميل‌ راه‌هاي‌ كشور و به‌ عنوان‌ يك‌ راه‌ اصلي‌

ميانه‌ بين‌ مسير رشت‌ و چالوس‌ از بار ترافيكي‌ اين‌ دو محور بكاهد.

استان‌ قزوين‌ كه‌ با 6 استان‌ همجوار است‌ تاكنون‌ فقط‌ به‌ استان‌ مازندران‌ از

طريق‌ راه‌ روستايي‌ امكان‌ دسترسي‌ داشته‌ است‌ كه‌ با احداث‌ اين‌ محور

جديد امكان‌ دسترسي‌ از طريق‌ قزوين‌ به‌ مازندران‌ نيز با راه‌ اصلي‌ ميسر

خواهد شد.

اين‌ گزارش‌ مي‌افزايد: براي‌ اين‌ مسير كه‌ به‌ عنوان‌ مسير قزوين‌ مازندران‌

مطرح‌ شده‌ دو گزينه‌ مطالعاتي‌ مطرح‌ است‌ كه‌ گزينه‌ اول‌ شامل‌ قزوين‌

الموت‌ جنگل‌ 2 هزار تنكابن‌ است‌ كه‌ طول‌ آن‌ حدود 145 كيلومتر است‌ و

مسير دوم‌ قزوين‌ الموت‌ دره‌ سه‌ هزار تنكابن‌ است‌ كه‌ اين‌ كريدور در طرف‌

شمالي‌ داراي‌ 167 كيلومتر طول‌ بوده‌ و 25 كيلومتر طويل‌تر است‌.

هركدام‌ از 2 گزينه‌ مطرح‌ شده‌ داراي‌ معايب‌ و البته‌ مزاياي‌ قابل‌ توجهي‌ نيز

هستند كه‌ البته‌ ارزيابي‌ دقيق‌ آن‌ در دست‌ مطالعه‌ و بررسي‌ است‌.

بنابراين‌ گزارش‌، مطالعات‌ اين‌ پروژه‌ كه‌ در سال‌ 1346 براي‌ احداث‌ به‌ عنوان‌

راه‌ اصلي‌ ميانه‌ مطرح‌ شده‌ مطالعات‌ آن‌ تاكنون‌ هر بار به‌ دليل‌ نداشتن‌

 توجيه‌ فني‌ و اقتصادي‌ رد شده‌ است‌ كه‌ البته‌ مصوبات‌ رياست‌ جمهوري‌ به‌

همراه‌ هيات‌ دولت‌ به‌ استان‌ قزوين‌ بر احداث‌ اين‌ راه‌ صراحت‌ دارد.

شايان‌ ذكر است‌ با توجيه‌ فني‌ و اقتصادي‌ اين‌ طرح‌ در گزارش‌ كميسيون‌

ماده‌ 32 فازهاي‌ اجرايي‌ اين‌ طرح‌ آغاز مي‌شود.


گفتني‌ است‌ با توجه‌ به‌ آن كه‌ جاده‌ چالوس‌ با اصلاحاتي‌ كه‌ طي‌ سه‌ دهه‌

اخير صورت‌ گرفته‌ از جمله‌ اصلاح‌ و احداث‌ تونل‌ها، تعريض‌ و اصلاح‌ قوس‌ها

هم‌ اكنون‌ به‌ راه‌ فرعي‌ درجه‌ يك‌ ارتقا يافته‌، محور قزوين‌ الموت‌ تنكابن‌ به‌

عنوان‌ راه‌ اصلي‌ مي‌تواند نقش‌ موثري‌ در نقل‌ و انتقال‌ مسافر و كالا در

منطقه‌ ايفا كند.(isna)

منبع خبر : http://www.mazandnume.com/?PNID=V6097

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 22:3  توسط مرتضی وثوق | 

 

    دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر

شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و

عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت،

خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و

زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

  به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور

انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش

را شكست و گفت:

 "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست

دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."

  لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."

  خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته

است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم

يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

  او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما

مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي

انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه

داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."

  آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و

زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال

بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....

  او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست

نياورد، اما ...

  اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش

دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را

نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در

همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

  او در همان يك روز زندگي كرد.

  فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

"امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

 

ایمیل یک دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 20:30  توسط مرتضی وثوق | 

                             


در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به

بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت:

"برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن

چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و

تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم.

جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با

چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬

بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می

شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه

این انگشتر را از شما می گیرم.

دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با

عصبانیت به پیرمرد گفت:من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که

توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی

در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو

گذروندم؟

 

کپی از ایمیل یک دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 19:27  توسط مرتضی وثوق | 
 
رئيس اداره راه و ترابري الموت:
 
14 كيلومتر از جاده‌هاي الموت بهسازي شد

خبرگزاري فارس: رئيس اداره راه و ترابري الموت گفت: بيش از 14 كيلومتر از

جاده‌هاي منطقه الموت بهسازي و روكش آسفالت شد.

به گزارش خبرگزاري فارس از قزوين به نقل از روابط عمومي اداره كل راه و ترابري استان قزوين، مهدي صمصام خاني اظهار داشت: با اختصاص اعتباري افزون بر 13 ميليارد و 300 ميليون ريال، هفت كيلومتر از جاده قزوين ـ الموت در گردنه قسطين‌لار و هفت كيلومتر از جاده قزوين ـ رازميان در گردنه بهرام‌آباد بهسازي و روكش آسفالت شده است.
وي افزود: با اختصاص بيش از 3 ميليارد ريال اعتبار 5/3 كيلومتر ديگر از جاده قزوين ـ الموت در گردنه قسطين‌لار تا نيمه نخست سال آينده بهسازي و روكش آسفالت مي‌شود.
رئيس اداره راه و ترابري الموت با اشاره به اقدامات صورت گرفته براي ايمن سازي تردد خودروها در محورهاي مواصلاتي اين منطقه خاطرنشان كرد: بيش از 150 كيلومتر خط كشي، نصب بيش از 2 هزار تابلو و علائم و دو كيلومتر حفاظ از ديگر اقدامات صورت گرفته در اين زمينه بوده است.
وي تصريح كرد: در حال حاضر بيش از 600 كيلومتر راه روستايي و 150 كيلومتر جاده فرعي در مناطق رودبار الموت و رودبار شهرستان وجود دارد كه اين مناطق به خاطر كوهستاني بودن داراي چهار گردنه صعب‌العبور است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 22:17  توسط مرتضی وثوق | 


سايه  افکندی  بر آن  «پايان» و در دستت

ريسمانی  بود  و آن سويش  به گردنها

می کشيدی  خلق را  در کوره راه  عمر

چشمهاشان خيره  در تصوير  آن دنيا


می کشيدی  خلق را  در راه  و می خواندی

آتش  دوزخ  نصيب کفر گويان باد

هر  که  شيطان  را به جايم  بر گزيند  او 
 

آتش  دوزخ   به  جانش   سخت  سوزان باد


خويش  را ‌آينه ای  ديدم  تهی  از  خويش

هر  زمان  نقشی در آن  افتد  به  دست تو

گاه   نقش  قدرتت، گه  نقش بيدادت

گاه  نقش  ديدگان  خودپرست تو


گوسپندی  در ميان  گله  سرگردان

آنکه  چوپانست  ره  بر  گرگ  بگشوده !

آنکه چوپانست   خود سرمست   از اين  بازی

می  زده  در گوشه  ای آرام  آسوده


می کشيدی   خلق  را  در راه  و می خواندی

«آتش  دوزخ  نصيب  کفرگويان  باد

هر  که   شيطان را به  جايم  برگزيند، او

آتش  دوزخ به  جانش  سخت  سوزان  باد .»


آفريدی  خود تو  اين  شيطان  ملعون  را

عاصيش  کردی  او را  سوی  ما راندی

اين تو بودی، اين تو بودی کز يکی  شعله

ديوی   اينسان  ساختی، در  راه  بنشاندی


مهلتش  دادی که  تا دنيا   به جا باشد

با سرانگشتان شومش  آتش  افروزد

لذتی  وحشی شود   در  بستری   خاموش

بوسه  گردد  بر  لبانی  کز  عطش  سوزد


هر چه زيبا  بود بی رحمانه   بخشيديش

شعر شد، فرياد  شد،  عشق  و  جوانی شد

عطر  گل ها   شد  به روی  دشت ها  پاشيد

رنگ دنيا   شد  فريب زندگانی  شد


موج  شد بر دامن  مواج  رقاصان

آتش  می شد  درون  خم  به  جوش  آمد

آن چنان  در  جان می خواران   خروش  افکند

تا  ز هر ويرانه  بانگ  نوش نوش آمد


نغمه  شد  در پنجه چنگی  به خود  پيچيد

لرزه  شد   بر سينه های  سيمگون  افتاد

خنده شد   دندان   مه رويان  نمايان  کرد

عکس ساقی شد  به  جام واژگون   افتاد

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 18:22  توسط مرتضی وثوق | 

 

چيستم من؟   زاده  يک  شام  لذتباز

ناشناسی پيش ميراند در اين راهم

روزگاری  پيکری  بر پيکری پيچيد

من  به  دنيا آمدم، بی آنکه خود خواهم

 

 

کی رهايم کرده ای ، تا  با  دوچشم  باز

 برگزينم   قالبی ، خود  از برای  خويش

تا دهم  بر  هر   که خواهم نام مادر را

خود  به  آزادی  نهم  در راه  پای خويش

 

 

من  به دنيا  آمدم تا  در  جهان  تو  

حاصل  پيوند  سوزان  دو تن  باشم

پيش از آن  کی  آشنا  بوديم  ما با هم ؟

من  به  دنيا  آمدم  بی  آن که  «من» باشم

 

 

روزها  رفتند  و  در چشم  سياهی  ريخت

ظلمت  شبهای  کور  ديرپای  تو

روزها  رفتند  و آن  آوای  لالايی

مرد  و پر  شد  گوشهايم   از صدای  تو

 

 

کودکی  همچون  پرستوهای  رنگين بال

رو بسوی   آسمان های  دگر  پر زد

نطفه انديشه  در مغزم  بخود  جنبيد

 ميهمانی  بی  خبر انگشت  بر در زد

 

 

می دويدم  در  بيابان های  وهم  انگيز

می نشستم در  کنار  چشمه ها  سرمست

می شکستم   شاخه های  راز  را   اما

 از  تن  اين  بوته هر دم  شاخه ای می رست

 

 

راه  من تا  دور دست  دشت ها می رفت

من  شناور در شط  انديشه های  خويش

می خزيدم  در دل   امواج  سرگردان

می گسستم بند  ظلمت را  ز پای خويش

 

 

عاقبت روزی  ز خود  آرام  پرسيدم

چيستم من؟  از  کجا   آغاز می يابم ؟

گر سرا پا  نور  گرم  زندگی  هستم

از  کدامين  آسمان  راز می تابم

 

 

از  چه  می انديشم   اينسان  روز  و شب  خاموش ؟

دانه  انديشه را  در  من  که  افشانده است ؟

چنگ در دست  من  و  من چنگی  مغرور

يا به  دامانم  کسی  اين  چنگ  بنشانده است ؟

 

 

گر  نبودم  يا  به  دنيای  دگر  بودم

باز آيا  قدرت   انديشه ام می بود ؟

باز  آيا  می توانستم  که  ره  يابم

در  معماهای  اين  دنيای  رازآلود ؟

 

 

ترس ترسان در  پی  آن   پاسخ  مرموز

سر نهادم  در  رهی تاريک و پيچاپيچ

سايه  افکندی  بر آن  پايان  و  دانستم

پای تا  سر  هيچ هستم، هيچ  هستم ،  هيچ

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 23:37  توسط مرتضی وثوق | 


 

بر لبانم  سايه ای از  پرسشی  مرموز

در  دلم  درديست بی آرام  و هستی  سوز

راز  سرگردانی  اين  روح   عاصی را

با  تو  خواهم  در  ميان  بگذاردن، امروز


گر چه  از درگاه خود می رانيم، اما

تا من  اينجا  بنده،  تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت  تيرهء من،  سرگذشتی نيست

کز سرآغاز  و سرانجامش جدا باشی


نيمه شب  گهواره ها  آرام می جنبند

بی خبر از  کوچ دردآلود انسانها

دست  مرموزی  مرا  چون  زورقی  لرزان

می کشد پاروزنان  در  کام  طوفانها


چهره هايی در نگاهم سخت بيگانه

خانه هايی  بر فرازش  اشک  اختر ها 
 

وحشت  زندان  و برق  حلقهء زنجير

داستانهايی  ز لطف ايزد  يکتا !


سينهء سرد  زمين و لکه های گور 
 

 هر  سلامی  سايهء تاريک  بدرودی

دستهايی خالی  و در آسمانی دور

زردی  خورشيد بيمار تب آلودی


 جستجويی بی سرانجام  و تلاشی  گنگ 
 

جاده يی ظلمانی   و پايی  به  ره  خسته 
 

 نه نشان   آتشی  بر  قله های  طور 
 

 نه جوابی  از  ورای  اين  در  بسته


آه ... آيا  ناله ام ره می برد در  تو ؟

تا  زنی  بر  سنگ  جام خود پرستی  را 
 

 يک زمان  با من  نشينی ،  با  من خاکی
 

 از  لب  شعرم  بنوشی درد  هستی را


سالها  در  خويش  افسردم  ولی  امروز

شعله سان سر می کشم  تا  خرمنت  سوزم

يا خمش سازی  خروش بی شکيبم را

يا  ترا  من  شيوه ای  ديگر  بياموزم


دانم  از  درگاه خود می رانيم،  اما

تا من  اينجا  بنده،  تو آنجا،  خدا باشی

سرگذشت تيرهء من،  سرگذشتی نيست

کز سر آغاز و سرانجامش  جدا  باشی

                                                                               

                                                                          فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 0:2  توسط مرتضی وثوق |