تبليغاتX
شبهای الموت
 

در سفر اخیر با موجود عجیبی روبرو شدم که نمیدونم اسم این مخلوق چیه ؟ چون

 اگه اسمش انسان باشه اونوقت انسانیت اکثر ماها زیر سئوال میره . از مشهد که

 به طرف شمال میری بعد از بجنورد جاده کوهستانی میشه و به گردنه های بدرانلو

 میرسی که آه و ناله ماشینها در این سربالاییها در میاد و شیشه ها رو از سرما

باید بالا کشید . اوایل همین سربالایی ها پیرمرد ژنده پوشی با کوله پشتی نسبتا

 بزرگ نظر منو به خودش جلب کرد که این سربالایی طاقت فرسا را طی میکرد با

 اینکه جای مناسبی برای توقف نبود وجدانم منو متوقف کرد تا پیرمرد را سوار کنم .

 ایستادم و پیرمرد را صدا زدم و با احساس خیرانه و از خود راضی به پیرمرد گفتم :

 حاج آقا سوار شو برسونمت . پیرمرد گفت ممنون پیاده بهتره و به راه ادامه داد.

 رفتم جلوتر و گفتم : مگه کجا داری میری ؟ گفت : بندر انزلی . برق از چشمام پرید

 آخه تا انزلی حدود ۸۰۰ کیلومتر دیگه مونده بود . با خودم گفتم شاید با توجه به سر

 و وضعش پول نیاز داره. دوباره احساس رضایتی دیگر از خودم در دل ۶ هزار تومان

پول در آوردم و به پیرمرد تعارف کردم . باز با کمال تعجب پیرمرد گفت : من از کسی

 پول نمی گیرم .فکر کردم شاید خجالت میکشه ؟ گفتم : اگر مستحقی سراغ داری

 یه لطفی بکن و این پولو بهش بده . باز هم نگرفت و شیب تند کوه را ادامه داد .

مغزم داشت از تعجب منفجر میشد که دل این موجود تا چه حد بزرگه ؟ چقدر آدم

باید بزرگ باشه تا بتونه اینگونه بی نیاز بشه ؟ من جوون نمیتونم اون سربالایی رو

 بدون اون کوله بزرگ طی کنم و اگر تو اون شرایط قرار بگیرم حاضرم یه نفر بهم

توهین کنه اما سوار ماشینش بشم و زودتر برسم .

وقتی دقیق ماجرا رو مرور کردم دیدم من متکی به اتومبیل و چند هزار تومان پول

داخل جیبم ایستادم تا اون مرد به ظاهر ضعیف در نظرم را به جایی برسونم اما بر

عکس پیرمرد بدون ماشین و پول منو تا فرسنگها آن طرف تر از محیط منیتم رساند

و بی منت رفت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 11:0  توسط مرتضی وثوق | 
 

خوبان روستای زیبای دیگری از الموت است که در حاشیه رودخانه شاهرود قرار دارد

 و وطن مادری من است . خاطرات کودکی من از خوبان صدای رودخانه شاهرود

است و وحشت عبور ماشینها از رودخانه و آب بازی و طعم انگورهای درشت

جنگلی. یادش بخیر شب نشینیها در منزل اقدس عمه و سلیمان عمو و حسن عمو

و...

قدیمها به دلیل جاده نامناسب بالاروچ و کم تردد بودن آن اکثر مسافرین بالاروچ

 که از شهر می آمدند. خوبان از مینی بوسهای خط اصلی پیاده می شدند و آن

شب در خوبان مهمان میشدند تا صبح پیاده به بالاروچ می رفتند و افرادی هم در

خوبان اسب و قاطر داشتند که بار مسافرین را به بالاروچ می بردند که به آنها

چروادار می گفتند .

مهمانان راه مانده سرزده درب هر خانه ای را میزدند با روی باز از آنها استقبال و

پذیرایی میشد و غریبه و آشنا و فامیل تفاوتی در برخورد مردم مهمان نواز خوبان

ایجاد نمی کرد . تقریبا همه خانه های خوبان ایوان باصفایی دارد و قدیمها چقدر

 پر رونق بود دورهم بودن در این ایوانها همراه با بوی آتش اجاقها و صدای رودخانه

 و قورباغه ها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:28  توسط مرتضی وثوق | 

 

از کوچه باغ راه تکیه رد میشدم که به منزل عموقربان رسیدم . همه خاطرات اون

مکان برام زنده شد و تصمیم گرفتم برم داخل و به قربان عمو سری بزنم . درب خونه

عمو قربان هنوز مثل خونه های مردم مهمون نواز قدیم همیشه باز بود ( بر عکس

نسل جدید ) . رفتم داخل دیدم قربان عمو تنها تو بالکن نشسته . انگار منتظر بود

یکی بیاد باهش حرف بزنه .بلافاصله بعد از احوالپرسی شروع کرد به درد دل.

قربان عمو می گفت : اون زمانی که اینجا جاده نبود و برف میومد به ارتفاع سقف

خونه.طوری که مردم تونل میزدن و برای خودشون راه باز میکردن.پسر من هر هفته

 از شهر میومد و به من سر میزد اما حالا که جاده زدن و تا وسط ده آسفالت شده

و پسرم هم ماشین خریده دیگه نمیاد بهم سر بزنه و بابای پیر و مریضشو تا دکتر

ببره . حرفای قربان عمو بد جوری حالمو گرفت و منو تو فکر فرو برد . نه از دست

پسرش بلکه از دست هممون . همه ما نسل جدید و پیشرفته که هر چی رفاه و

تکنولوژیمون بیشتر میشه معرفت و انسان دوستیمون کمتر. چند ساعت وقتی که

در روز برای دید و بازدید و همیاری داشتیم همرو تقسیم کردیم بین تلویزیون و رایانه

 و اینترنت و ... و حالا خیلی مودبانه و متشخصانه از همه نیازمندان به حضور ما

عذرخواهی میکنیم که وقتمون کمه . متاسفم که با جدیدترین وسایل و علوم روز

مغلوب و بازنده ایم به پدران بیسواد و سادمون . همون نسل قدیمی که وقتی

میدیدمشون خندمون میگرفت از بی اطلاعی و طرز فکر سادشون و زیرکانه فرار

 کردیم از بوی عرقشون . از بوی پهن طویله هاشون . ولی بد باختی بود. باخت

اتومبیل به الاق . باخت تلویزیون به قصه های پای کرسی. باخت دئودورانتها و

ادکلنامون به بوی پهن و دوغ و پنیر ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 14:16  توسط مرتضی وثوق | 
 

فندق تازه .

متاسفانه امسال درختان میوه منطقه الموت ثمر نداشتند و هیچ میوه ای بجز فندق

دل کشاورزان آن منطقه را شاد نکرد .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 8:0  توسط مرتضی وثوق | 
 

سلام دوستای گل

بعد از سفر چند ساعته قبلی به الموت دوباره بخت یار شد و یه مسافرت کلی رفتم

که چند روزی هم به الموت مشرف شدیم . سفر بسیار کامل و بی نقصی بود . برای

اولین بار با دوربین دیجیتالی خودم رفتم الموت اونم بدون محدودیت حافظه و باطری.

خلاصه تا جایی که تونستم عکس گرفتم و گشتم و جای همتون رو خالی کردم .

فکر کنم آخرای عمرم باشه که خدا اینقدر داره بهم حال میده .

 ۲ بار الموت تو یکماه ؟؟؟ هر دو بارشم شب چهارده که ماه کامله ؟؟؟

ایندفعه واسه بروز نبودنم دلیل موجه دارم نسبت به تنبلی های قبلیم .

 تو این دو سفر متوجه شدم تعداد زیادی از دوستان الموتی نظاره گر وبلاگ

شبهای الموت هستند و مطالب آن را دنبال میکنند . با هر کدام از این عزیزان برخورد

می کردم از شبهای الموت می گفتند حتی کهنسالان بیسواد هم از مطالب من خبر

داشتند . حالا میفهمم که مسئولیت بزرگی به گردن دارم و در مطالب و بروز رسانی

شبهای الموت باید دقت بیشتری کنم . زیرا چشمهای زیبای فرزندان الموت نظاره گر

آسمان مهتابی شبهای الموت است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 14:1  توسط مرتضی وثوق |