تبليغاتX
شبهای الموت

 

به گزارش خبرگزاری هتاک حرمت نیوز

رئیس "ستاد حمایت از انقلاب به هر قیمتی" فرمود : پس از شکست سناریوی هتک

حرمت عکس امام خمینی اینبار چند روزی با سناریوی هتک حرمت عاشورا حکومت

خواهیم کرد . وی با تعجب از جوانان نخبه و بی سلاح که به بچه سوسول و خس و

خاشاک معروفند گفت : متحیریم این جوانان بدون عشق به ولایت و بدون تبلیغ های

رسانه های ملی و حتی بدون ایجاد انگیزه هایی چون اضافه کار ، تشویقی و

راهپیمایی همراه با تور شمال و... با چه دل و جراتی در مقابل گلوله ها و قمه های

برادران سلاخ بسیجی تجمع می کنند و فاتحه اقتدار نظام را می خوانند . سرتیپ

سید احمق ولایتمدار رئیس "ستاد حمایت از انقلاب به هرقیمتی" افزود : مشکل

اصلی اغتشاشات اخیر ارتقای سطح فکری جوانان بدون هماهنگی و اجازه از مقام

عظمای ولایت است ، که خود هتک حرمت مقام ولایت است و متاسفانه در سال

اصلاح الگوی مصرف این اغتشاشات موجب بالا رفتن مصرف مواد مخدر در بین مراجع،

بالاخص ولی امر مسلمین کل جهان شده است .

 در مورد کشته شدگان هتک اخیرنیز سردار نادان فرمانده نیروی افتضاحی تهران

اعلام کرد : در این حادثه 5 نفر کشته شدند که 1 نفر از آنان هنگام عبور سردار

سرلش گر بسیجی سید حسن فیروزآبادی از پل ولایت به علت عرض کم پل و

پهنای سردار از پل ولایت به پایین پرتاب شد و متاسفانه با تمام تلاش برادران ستاد

پیش گیری از کشته شدن دانشجویان نخبه که از قبل طنابی به گردن مقتول بسته

بودند باز هم مقتول به طرز مشکوکی جان باخت ، قابل به ذکر است در این بین

سربازان گمنام امام زمان یک فضاپیمای انگلیسی را شناسایی کردند که به طرف

مقتول اشعه لیزر پرتاب می کرد ،که با هوشیاری به موقع مردم شهید پرور با شعار

مرگ بر انگلیس فضاپیما را فراری دادند. اما در مورد 4 نفر دیگر، پس از شستشوی

خوروهای نیروی انتظامی و سپاه و نمونه گیری از اجساد بدست آمده از درز

لاستیکهای این خودروهای خدمت ، علت مرگ آنها سانحه رانندگی اعلام شد که

به اداره راهنمایی و رانندگی مربوط می شود نه به ما . البته ما نیز جهت جلوگیری

از تضییع حقوق شهروندان به رانندگان این خوروها بابت استفاده اختصاصی از

خودرو خدمت تذکر دادیم .

            

در پایان به عرض می رساند امروز مجلس شورای اسلامی لایحه ایجاد ستاد تولید و

طراحی هتک حرمت های بروز و جدید را که توسط مقام عظمای ولایت به مجلس

تقدیم شده بود را در دست بررسی قرار داد .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت 15:17  توسط مرتضی وثوق | 
 

                 

سلام

ساعتی پیش رفته بودم اداره کار که با یک آبدارچی اخراج شده برخورد کردم که پناه

آورده بود به اداره کار برای اخذ حق و حقوقاتش . دلیل اخراج شدنش این بود که از

مرخصی که بر میگرده زنگ میزنن بهش میگن مادرت حالش خوب نیست و وقتی

 دوباره تقاضای یک ساعت مرخصی می کنه بهش میگن برو ولی دیگه بر نگرد.

ماجرا رو دنبال کردم . ازش پرسیدند حالا چی می خوای ؟ گفت : به من کمتر از

حداقل حقوق قانون کار پول دادن . کارمند اداره کار گفت ولی مدارک شرکتتون

نشون میده که همه حق و حقوقاتتو طبق قانون کار دریافت کردی و خودت هم

 انگشت زدی و امضاء کردی. آبدارچی اخراجی نگاهی به ارقام داخل کاغذ و اثر

 انگشت و امضاهای خود کرد و با تعجب گفت : اینا رو وقتی از ما امضاء گرفتند سفید

 بود و وفقط همان رقم پرداختی به ما بالای کاغذ نوشته شده بود اما حالا عیدی و

 پاداش و سنوات و... زیرش اضافه شده . کارمند هم بهش گفت : خب می خواستی

 عقلت رو کار بندازی و امضاء نکنی . یادم اومد که اکثر شرکتها موقع پرداخت حقوق

یک لیست خالی رو که فقط یک خونه اون پر شده رو از کارگرا امضاء میگیرن و نگه

میدارن واسه روز مبادا تا طبق قانون جاهای خالی رو پر کنن و حق پایمال شده این

کارگران مستضعف را از صحنه روزگار محو کنن . کارگر بیچاره که معلوم بود اونقدر تو

این مملکت لگد مال شده که اعتماد به نفس برای حرف زدن و دفاع نداره با صدای

 لرزانش گفت : وقتی بعد از چند ماه تاخیر می خوان حقوق ماهی دویست هزار

تومنت رو پرداخت کنن به چیزی به جز گرفتن اون پول و زدن به زخم زندگیت فکر

نمی کنی و در ضمن ما به ریش سفید حاج آقا اعتماد می کردیم و هر چی میداد

 امضاء می کردیم . 

خلاصه با نفرین و ناله ناامید پاشو از اتاق بیرون گذاشت و راهیه دنیای بیکاری شد.

من در حالی که میدانستم چه فجایعی در انتظار او و خانواده اش و جامعه در اثر این 

بیکاریست خنده بر لب داشتم چون میدانستم بیکاری او و امثال او هیچ تاثیری

بر کاهش چشمگیر نرخ بیکاری کشورمان نخواهد داشت و سپاسگزارم از مسئولین

دلسوز حکومت عدالت محور که هر سال در اوراق قوانینشان اعداد حقوق کارگر را

افزایش می دهند و در آمارهایشان نرخ بیکاری را کاهش .

 

                           

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 13:55  توسط مرتضی وثوق | 
 

در سفر اخیر با موجود عجیبی روبرو شدم که نمیدونم اسم این مخلوق چیه ؟ چون

 اگه اسمش انسان باشه اونوقت انسانیت اکثر ماها زیر سئوال میره . از مشهد که

 به طرف شمال میری بعد از بجنورد جاده کوهستانی میشه و به گردنه های بدرانلو

 میرسی که آه و ناله ماشینها در این سربالاییها در میاد و شیشه ها رو از سرما

باید بالا کشید . اوایل همین سربالایی ها پیرمرد ژنده پوشی با کوله پشتی نسبتا

 بزرگ نظر منو به خودش جلب کرد که این سربالایی طاقت فرسا را طی میکرد با

 اینکه جای مناسبی برای توقف نبود وجدانم منو متوقف کرد تا پیرمرد را سوار کنم .

 ایستادم و پیرمرد را صدا زدم و با احساس خیرانه و از خود راضی به پیرمرد گفتم :

 حاج آقا سوار شو برسونمت . پیرمرد گفت ممنون پیاده بهتره و به راه ادامه داد.

 رفتم جلوتر و گفتم : مگه کجا داری میری ؟ گفت : بندر انزلی . برق از چشمام پرید

 آخه تا انزلی حدود ۸۰۰ کیلومتر دیگه مونده بود . با خودم گفتم شاید با توجه به سر

 و وضعش پول نیاز داره. دوباره احساس رضایتی دیگر از خودم در دل ۶ هزار تومان

پول در آوردم و به پیرمرد تعارف کردم . باز با کمال تعجب پیرمرد گفت : من از کسی

 پول نمی گیرم .فکر کردم شاید خجالت میکشه ؟ گفتم : اگر مستحقی سراغ داری

 یه لطفی بکن و این پولو بهش بده . باز هم نگرفت و شیب تند کوه را ادامه داد .

مغزم داشت از تعجب منفجر میشد که دل این موجود تا چه حد بزرگه ؟ چقدر آدم

باید بزرگ باشه تا بتونه اینگونه بی نیاز بشه ؟ من جوون نمیتونم اون سربالایی رو

 بدون اون کوله بزرگ طی کنم و اگر تو اون شرایط قرار بگیرم حاضرم یه نفر بهم

توهین کنه اما سوار ماشینش بشم و زودتر برسم .

وقتی دقیق ماجرا رو مرور کردم دیدم من متکی به اتومبیل و چند هزار تومان پول

داخل جیبم ایستادم تا اون مرد به ظاهر ضعیف در نظرم را به جایی برسونم اما بر

عکس پیرمرد بدون ماشین و پول منو تا فرسنگها آن طرف تر از محیط منیتم رساند

و بی منت رفت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 11:0  توسط مرتضی وثوق | 
 

سلام

منم مرتضی بچه با معرفت بلاگفا که به همتون سر میزنم و هر روز بروزم

امروز نمایشگاه بین المللی صنعت ساختمان در مشهد افتتاح شد و یک سرگرمی

جدید واسه بچه های شرکتمون . تشریف بیارید خوشحال میشیم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 23:15  توسط مرتضی وثوق | 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 23:35  توسط مرتضی وثوق | 
 

مشاهده کامل عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 19:42  توسط مرتضی وثوق | 
 

برای مشاهده کامل عکسها به ادامه مطلب رجوع کنید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 22:15  توسط مرتضی وثوق | 
 

تصاویر این جمعه ما

 

 لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب رجوع کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت 18:26  توسط مرتضی وثوق | 
 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 17:54  توسط مرتضی وثوق | 
 

دوستی دارم بسیار با ارزش .

عزیزی که در میان اکثر آشنایان و بستگان اعم از دکتر و مهندس و ثروتمند برایم

عزیز ترین است . با توجه به اینکه او حدود بیست سال از من بزرگتر است و یک

روستایی بیسواد است و در یک اتاقک کوچک بدون بهره مندی از امکانات عادی از

قبیل آب و گاز زندگی میکند .

 

 

آری چند سال پیش وقتی در کارخانه ای در حومه شهر مشغول بکار شدم با رمضان

آشنا شدم و به دریای بیکران دل پاکش راه یافتم و هنوز بعد از سالها تغییر محل

کارم مسافت طولانی ای را برای دیدن او طی می کنم .

چند شب پیش رمضون به من زنگ زد تا احوال مرا بپرسد و من برای صرفه جویی در

هزینه تلفن او به شوخی  گفتم که من دیگه باهت صحبت نمی کنم و گوشی را قطع

کردم که خودم شماره اش را بگیرم . بعد از چند ثانیه که شماره اش را گرفتم ناباورانه

با صدای لرزان او مواجه شدم که گریه امان صحبت کردن به او نمیداد و در کمال پاکی

و صداقت به من می گفت آقا من فکر کردم جدی از دست من ناراحت شدی .

از وجود خودم و این شوخی مسخره ام بیزار شدم و با شرمندگی از او

عذر خواهی کردم .

بعد از این اتفاق مدام به تفاوت رابطه ها فکر میکنم . یاد عده ای از تحصیلکرده ها و

ثروتمندان نزدیک و گاهی هم خونم  می افتم که در مجالسشان کم سوادها و

کم بضاعتها را دعوت نمی کنند و در جمع به ظاهر فرهیخته و با کلاس خود ساعاتی

برای هم نقش دوست و فامیل را بازی میکنند  و دلم میسوزد برای این زرنگ هایی

 که از نعمت رمضون و رمضونها محرومند .

نمیدانند چه لذتی دارد وقتی رمضون با دستهای پینه بسته اش ابگوشتی درست

میکند و با او همسفره میشوی. نمیدانند چه آرامشی دارد وقتی با لهجه

روستایی اش برایت حرف میزند و درد دل میکند .

لذت و آرامشی را که با هیچ علم و  ثروتی نمیتوان بدست آورد .

دوست دارم فریاد بزنم و قسم بخورم که من بوی عرق لباسهای کهنه رمضون را

بیشتر از عطر دئودورانت ها و ادکلنهای گران قیمت شما دوست دارم . چون در عمل

و حرفهای رمضون کوچکترین اثری از دروغ و تظاهر نمیبینم .

من برای رمضان میمیرم و آنها برای مدل اتومبیلهای مهمانان متجددشان که هنگام

مهمانی جلوی منزلشان را در کوچه مزین میکند میمیرند .

 

رمضون : 

 

 

دوست گلم

 

هر چند نمیدانی اینترنت چیست اما اینجا با افتخار مینویسم دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 23:11  توسط مرتضی وثوق | 
 

امروزم مملو از شقایق بود .

 واقعا چه خوش گفت سهراب :

تا شقایق هست زندگی باید کرد .

امروز تا تونستم از این دریای شقایق عکس گرفتم .

تا زیبا ترینهاشو تقدیم کنم به همه شما و کسانی که فرصت نداشتن از این زیبایی

لذت ببرند .

اگه دوست دارین تا به آواز شقایق که در این عکسها زندانیست دل تنهاییتان تازه

شود به ادامه مطلب مراجعه کنید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 22:15  توسط مرتضی وثوق | 
 

 همه میپرسن : اول مرغ بوده یا تخم مرغ ؟

عجیبه برام . چرا هیچکس سراغ خروس رو نمیگیره ؟

 طفلکی مردا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 19:0  توسط مرتضی وثوق | 

 

آرین شهری این چند روز تو طبیعت یه آرین دیگه بود .

یه آرین دیگه سالم و سرحال توی محیط فابریکی که خدا اول برای آدما آفرید .

 

 

آرین از صبح تا شب نه بهانه بازیهای کامپیوتری میگرفت نه دلش برای برنامه کودک

تنگ میشد .اونقدر از در و دیوار میرفت بالا و با حیوونا ور میرفت که اول شب از

خستگی بیهوش میشد .

 

 

آرینی که باید نازشو میکشیدی تا کمی غذا بخوره همش میگفت من گرسنمه .

صبح زود از خواب پا میشد و از هوای تازه و نور آفتاب استفاده میکرد .

 

 

آرین با دیدن زندگی انواع حیوونا آشنا میشد با مرگ با تولد با جنگ و دوستی و....

 

 

دلم برای نسل جدید میسوزه محیط فابریک زندگیشونو به چی تبدیل کردن و در

تکنولوژی و تحصیلات علوم دنبال چه چیزی میگردند .

به نظر من بشر به طمع سراب در حال از بین بردن هستی و توان خودش است .

سروده دود جای سبزه زار تقدیم نسل تکنولوژی زده :

اي بشر اي مظهر جور و جفا

خنجرت بر سينه اهل وفا

بدعتت با مرسلين حق چه شد ؟

شهرتت در خيبر و خندق چه شد ؟

اي بشر اي تشنه فخر و رفاه

سينه ات از حرص دنيا غرق آه

زحمتت بهر حلالين لقمه نانت چه شد ؟

گرمي آغوش بازت نزد مهمانت چه شد ؟

اي بشر اي آرزويت سبزه زار

بي خرد در دود و آهن رهگذار

ارث سبز و پاك اجدادت چه شد ؟

عطر و بوي خاك نمناكت چه شد ؟

اي بشر اي خائن سنت شكن

خنده صنعتگرايت بر غم هيزم شكن

آتش گرم و صداي سوزش چوبت چه شد ؟

چاي و كرسي محفل آن يار محبوبت چه شد ؟

اي بشر اي مرغك هفتاد رنگ

در قفس بازيگر شهر فرنگ

نام نيك بر كرده و گفتت چه شد

فكر نيكو كردن ذهنت چه شد

آرزوي راحت و جاهت كنون

قيمتش تنهايي سرد و جنون

آنچه اجدادت به نيكو داشتند

سبزه زاري كه به نيرو كاشتند

كردي آن را ثروت ميز قمار

صنعت آلوده ات پاداش مرگ سبزه زار

                                                            سکوت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 23:20  توسط مرتضی وثوق | 
 

چند شب بود هر وقت میرفتم تو پارکینگ کارتون پرینترم روی زمین افتاده بود و من

دوباره میذاشتم سر جاش . دیشب که رفتم تو پارکینگ دیدم بازم کارتون روی زمین

افتاده . رفتم بردارم که یک گربه از توش فرار کرد . عصبانی شدم و دنبال گربه کردم

که دیگه نیاد وقتی برگشتم کارتون رو بردارم دیدم یه چیزایه کوچیکی اون تو تکون

میخوره . دقت کردم دیدم ۵ تا بچه گربه رنگارنگ کوچولو تو کارتونن . هم خوشحال

شدم هم ناراحت . خوشحال از زیبایی بچه گربه ها و پیدا کردن جای امن توسط

مادرشون و ناراحت از اینکه میدونستم حالا حالا ها از دست این گربه و بچه هاش

راحت نمیشیم .

 نمیدونم چرا چند وقته هر چی حیوونه میان دور و بر من زاد و ولد میکنن .

 اون از اون سگه که تو کارخونمون زایید و ۸ تا تولشو بزرگ کردم .

 

 

 اونم از قمری ای که تو خونمون تخم گذاشت و بچه هاش بزرگ شدن و پرواز کردن .

 

 

اینم از این گربه تازه فارغ شده :

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 18:10  توسط مرتضی وثوق | 

 

سلام به همه دوستان به خصوص عاشقان طبیعت

هر چند خیلی خوش گذشت اما دلم برای همتون تنگ شده بود .

دلهای پر محبت شما تنها طعم شیرینی از تکنولوژی بود که تمام این مدت بیادش

بودم .جای همتون خالی بود . تعدادی از عکسهایی که در این مدت گرفتم تقدیمتان

برای آنکه شریک باشید در روزهای آرام من :

 

 

ابتدا زیباترین شکوفه ها تقدیم شما

 

 

۸ روز توی یک خونه ساده و بی آلایش با بخاری نفتی . چهارگوش با پشتی های گل

مگولی بدون مبلهای یخی و نمایشگاه های ظروف

 

 

چاییهای آتیشی و غذاهای آتیشی توی باغ همراه با صدای طبیعت

 

 

 

صبح قبل از طلوع آفتاب پا میشدم و بوقلمونها و مرغو خروسها و اسبها رو آزاد

میکردم و براشون غذا میریختم . نمیدونید چقدر این حیوانات آرامبخش روح و روان

بودند . بدون ادکلن بدون تحصیلات و ثروت .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 20:6  توسط مرتضی وثوق | 

سلام دوستای گل

تا آخر نوروز نمی تونم بروز بشم و بهتون سر بزنم .

می خوام برم تو طبیعت

یه خونه وسط یه باغ بزرگ

به اسبها و بوقلمونها و مرغها و سگها غذا بدم

درختها رو آب بدم

شبا کنار بخاری نفتی بخوابم

من تا آخر نوروز در بهشتی از طبیعت خوشبختم .

خداحافظ شهر ...تکنولوژی... اینترنت... اتومبیل... کلاس ....

 

خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت 22:56  توسط مرتضی وثوق | 

 

 آغاز سال ۱۳۸۸

 

 

این هم تصویر دقایقی پیش لحظه تحویل سال خونه ما .

امیدوارم همه دوستان لحظات خوشی را در آغاز سال نو همراه با  خانواده

عزیزشان داشته باشند .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 15:30  توسط مرتضی وثوق | 
          

           

 

فرا رسیدن نوروز باستانی،

 

 یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم

 

 بر همه ایرانیان پاک پندار،

 

 راست گفتار و نیک کردار خجسته باد

....................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 14:25  توسط مرتضی وثوق | 
 

این جوجه قمری تو حیاط خونمون بدنیا اومده و امروز آموزش پرواز داشت .

پسرم آرین ( دنیایی از مهربانی )

پسرم آرین ( دنیایی از احساس )

پسرم آرین ( دنیایی از فهم و شعور )

 

این هم گربه ای میون زمین و آسمون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 22:31  توسط مرتضی وثوق | 

 

دکتر علی شریعتی :

 

 

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم - که از همه تهوع آور تر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. 

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم - سیگار می کشیدم و کچل شده بودم .

 

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 17:41  توسط مرتضی وثوق | 
              

                             

دبير کميته نامگذاری شورای شهر تهران از منتفی شدن طرح نام‌گذاری خيابان دکتر

مصدق در کميسيون کارشناسی کميته نام‌گذاری شورای شهر تهران خبر داد."

«خبرگزاری ميراث فرهنگی»

 سرانجام معصومه آباد، دبیر کمیته نام‌گذاری شورای شهر تهران، آب پاکی را روی

دست خبرنگاران ریخت و به خبرگزاری میراث فرهنگی گفت:

«گزارش گروه‌ کارشناسی مبتنی بر این است که مصدق از ویژگی‌های مورد نظر

کمیسیون برای نام‌گذاری برخوردار نیست.»

و در ادامه نیز افزود :

از شنيدن خبرِ منتفی شدنِ طرحِ نام‌گذاری خيابان دکتر محمد مصدق بی نهايت

خوشحال شدم و از اين که کميسيون کارشناسی کميته نام‌گذاری شورای شهر

تهران چنين تصميم صحيحی اتخاذ کرده بی نهايت سپاسگزارم.

پس از انقلاب مدتی میدان ولی عصر تهران به نام مصدق شد اما بعد از مدتی دوباره

تغییر نام داد تا سهم دکتر مصدق از خیابان‌های تهران حتی یک خیابان هم نباشد.

این درحالی است که نام‌هایی مثل عمادمغنیه لبنانی، سیمون بولیوار بولیویایی،

خالد اسلامبولی مصری بر خیابان‌ها و ورزشگاه‌های تهران نقش بسته است. اما

نام کسی که سهم مهمی در ملی کردن صنعت نفت ایران داشته از نظر شورای

شهر صلاحیت نام‌گذاری ندارد.

 مصدق کجا؟ خيابانی در تهران کجا؟ تا وقتی امثال شهيد خالد اسلامبولی هستند،

چه جای دکتر مصدق بر روی پلاک های حلبی شهرداری تهران؟! عقل مان کجا

رفته؟! مگر دکتر مصدق اسلحه کشيده بود، يا با مسلسل قلب کسی را دريده بود

 که بخواهيم نام اش را بر خيابانی در تهران بگذاريم؟ تا وقتی شهيد اِدْوارْدُو آنيلی،

پسر مسلمان و وارث سناتور ميلياردر ايتاليايی و صاحب کارخانه های متعدد

خودروسازی هست، مگر احمق شده ايم که بخواهيم خيابانی را دکتر محمد مصدق

بناميم؟! تازه اگر بخواهيم چنين بذل و بخششی بکنيم فردا نام سمير قنطار و ديگر

مبارزان لبنانی و فلسطينی را بر کدام خيابان بنهيم؟ اگر زبان ام لال اسرائيلی ها

زدند و سيد حسن نصرالله را شهيد کردند، کدام خيابان را به نام او کنيم؟ دور از

مسلمانی خواهد بود اگر بخواهيم به جای نام برادران عرب، از اسامی اشخاصی

مثل مصدق استفاده کنيم.

معلوم بود که شورای محترم شهر، برای نام‌گذاری خيابان مصدق، کارِ کارشناسی

انجام نداده ولی احمدلله کارشناسان خبره زود متوجه خبط خود شدند و جلوی اين

اشتباه بزرگ تاريخی را گرفتند. مگر محمد مصدق برای ايران و اسلام چه کار کرده

که بخواهيم خيابانی را به اسم اش کنيم؟ مگر نام کسی را که به مردم کشورش راه

استقلال و آزادی بياموزد، در قدرت بر حاکميت قانون اصرار ورزد، به دفاع از منافع ملی

قيام کند، با پستی و رذالت وجهالت در افتد و به مردم راه ستيز با اخلاقيات منحط را

نشان دهد، با داشتن قدرت و مسئوليت، خواهان تحميق مردم نباشد، خواهان

خشونت نباشد، خواهان تبعيض و حق کشی نباشد، با استعمار جانانه بستيزد، با

استبداد جانانه بستيزد، در زندان، در تبعيد، تا آخرين دم حيات تن به تسليم و خفت

ندهد و سرافراز بميرد، آری، مگر نام چنين کسی را بر خيابان می نهند؟! شما

مقايسه کنيد خالد اسلامبولی را که با مسلسل دل و روده ی رئيس اش را بيرون

ريخت يا جناب ادواردو را که احتمالا صهيونيست ها او را شهيد کردند با دکتر مصدق و

آن چه در طول نمايندگی و وزارت اش انجام داد تا به خطای بزرگی که نزديک بود

شورای محترم شهر تهران مرتکب شود پی ببريد. خود دکتر مصدق هم می دانست

کاری برای ايران و اسلام انجام نداده که در بند اول وصيت نامه اش نوشت: "وصيت

می کنم که فقط فرزندان و خويشان نزديکم از جنازهء من تشييع کنند..." آن وقت

شما می خواستيد نامِ يک چنين آدمی را که لابد خودش می دانسته کار مهمی برای

ملت نکرده که از آن ها انتظار داشته باشد به تشييع جنازه اش بيايند بر روی خيابانی

در ام القرای اسلام بگذاريد! خدای را هزاران بار سپاس که چنين نشد.

از طرف خودم، و روح دکتر مصدق که مطمئنا راضی نمی شد نام اش و خيابان اش به

موازات يا در کنار مردان بزرگ و مبارزان راستينی چون خالد اسلامبولی قرار بگيرد از

شما تشکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 18:59  توسط مرتضی وثوق | 

 

                  

گربه ای را شيخــــــی ميزد ميان مدرســـــــــــــه

 با نوک نعلين خود، زآ نسان که دل می شد کباب

عارفــــــــــــی گفتا بد و، کای پيشوای اهل حــــق

 گـــــربه را چبوَد گنه، کاينسان زنيد ش بيحساب

گفت ازمخـــــــــرج مَعو را خود نمی گويد درست

هـــــم نداند، هـــــم ندارد هيچ قصد اکتســــــا ب

من زنا يش را فــــــــــــرا ز بام صد ره د يده ام

چون زنا کارا ست، بی شک نيز می نوشد شرا ب

هم بود از شاربش پيدا که صوفـــی مشرب است

 کفر صوفـــــــــــی نيز روشن تر بود از آ فتا ب

لاجــــــرم بر فتوی اين بند ه، مهدورا لد م است

قتل او واجب بود بـــر مؤمنين از شيخ وشا ب

 

 بيگد لی قمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 8:50  توسط مرتضی وثوق | 

 

 

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه

ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و

گفت : خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى

 

رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :

 

چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

 

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :

 

 اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا

 

هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !

 

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :

 

اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم

 

خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار

 

است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را

 

آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟

 

من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى

 

بكنى ؟

 

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :

 

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه

 

زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟

 

اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

 

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته

 

اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟

 

ایمیل یک دوست

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 21:13  توسط مرتضی وثوق | 

 

    دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر

شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و

عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت،

خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و

زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

  به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور

انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش

را شكست و گفت:

 "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست

دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."

  لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."

  خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته

است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم

يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

  او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما

مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي

انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه

داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."

  آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و

زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال

بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....

  او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست

نياورد، اما ...

  اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش

دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را

نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در

همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

  او در همان يك روز زندگي كرد.

  فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

"امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

 

ایمیل یک دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 20:30  توسط مرتضی وثوق | 


سايه  افکندی  بر آن  «پايان» و در دستت

ريسمانی  بود  و آن سويش  به گردنها

می کشيدی  خلق را  در کوره راه  عمر

چشمهاشان خيره  در تصوير  آن دنيا


می کشيدی  خلق را  در راه  و می خواندی

آتش  دوزخ  نصيب کفر گويان باد

هر  که  شيطان  را به جايم  بر گزيند  او 
 

آتش  دوزخ   به  جانش   سخت  سوزان باد


خويش  را ‌آينه ای  ديدم  تهی  از  خويش

هر  زمان  نقشی در آن  افتد  به  دست تو

گاه   نقش  قدرتت، گه  نقش بيدادت

گاه  نقش  ديدگان  خودپرست تو


گوسپندی  در ميان  گله  سرگردان

آنکه  چوپانست  ره  بر  گرگ  بگشوده !

آنکه چوپانست   خود سرمست   از اين  بازی

می  زده  در گوشه  ای آرام  آسوده


می کشيدی   خلق  را  در راه  و می خواندی

«آتش  دوزخ  نصيب  کفرگويان  باد

هر  که   شيطان را به  جايم  برگزيند، او

آتش  دوزخ به  جانش  سخت  سوزان  باد .»


آفريدی  خود تو  اين  شيطان  ملعون  را

عاصيش  کردی  او را  سوی  ما راندی

اين تو بودی، اين تو بودی کز يکی  شعله

ديوی   اينسان  ساختی، در  راه  بنشاندی


مهلتش  دادی که  تا دنيا   به جا باشد

با سرانگشتان شومش  آتش  افروزد

لذتی  وحشی شود   در  بستری   خاموش

بوسه  گردد  بر  لبانی  کز  عطش  سوزد


هر چه زيبا  بود بی رحمانه   بخشيديش

شعر شد، فرياد  شد،  عشق  و  جوانی شد

عطر  گل ها   شد  به روی  دشت ها  پاشيد

رنگ دنيا   شد  فريب زندگانی  شد


موج  شد بر دامن  مواج  رقاصان

آتش  می شد  درون  خم  به  جوش  آمد

آن چنان  در  جان می خواران   خروش  افکند

تا  ز هر ويرانه  بانگ  نوش نوش آمد


نغمه  شد  در پنجه چنگی  به خود  پيچيد

لرزه  شد   بر سينه های  سيمگون  افتاد

خنده شد   دندان   مه رويان  نمايان  کرد

عکس ساقی شد  به  جام واژگون   افتاد

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 18:22  توسط مرتضی وثوق | 

 

چيستم من؟   زاده  يک  شام  لذتباز

ناشناسی پيش ميراند در اين راهم

روزگاری  پيکری  بر پيکری پيچيد

من  به  دنيا آمدم، بی آنکه خود خواهم

 

 

کی رهايم کرده ای ، تا  با  دوچشم  باز

 برگزينم   قالبی ، خود  از برای  خويش

تا دهم  بر  هر   که خواهم نام مادر را

خود  به  آزادی  نهم  در راه  پای خويش

 

 

من  به دنيا  آمدم تا  در  جهان  تو  

حاصل  پيوند  سوزان  دو تن  باشم

پيش از آن  کی  آشنا  بوديم  ما با هم ؟

من  به  دنيا  آمدم  بی  آن که  «من» باشم

 

 

روزها  رفتند  و  در چشم  سياهی  ريخت

ظلمت  شبهای  کور  ديرپای  تو

روزها  رفتند  و آن  آوای  لالايی

مرد  و پر  شد  گوشهايم   از صدای  تو

 

 

کودکی  همچون  پرستوهای  رنگين بال

رو بسوی   آسمان های  دگر  پر زد

نطفه انديشه  در مغزم  بخود  جنبيد

 ميهمانی  بی  خبر انگشت  بر در زد

 

 

می دويدم  در  بيابان های  وهم  انگيز

می نشستم در  کنار  چشمه ها  سرمست

می شکستم   شاخه های  راز  را   اما

 از  تن  اين  بوته هر دم  شاخه ای می رست

 

 

راه  من تا  دور دست  دشت ها می رفت

من  شناور در شط  انديشه های  خويش

می خزيدم  در دل   امواج  سرگردان

می گسستم بند  ظلمت را  ز پای خويش

 

 

عاقبت روزی  ز خود  آرام  پرسيدم

چيستم من؟  از  کجا   آغاز می يابم ؟

گر سرا پا  نور  گرم  زندگی  هستم

از  کدامين  آسمان  راز می تابم

 

 

از  چه  می انديشم   اينسان  روز  و شب  خاموش ؟

دانه  انديشه را  در  من  که  افشانده است ؟

چنگ در دست  من  و  من چنگی  مغرور

يا به  دامانم  کسی  اين  چنگ  بنشانده است ؟

 

 

گر  نبودم  يا  به  دنيای  دگر  بودم

باز آيا  قدرت   انديشه ام می بود ؟

باز  آيا  می توانستم  که  ره  يابم

در  معماهای  اين  دنيای  رازآلود ؟

 

 

ترس ترسان در  پی  آن   پاسخ  مرموز

سر نهادم  در  رهی تاريک و پيچاپيچ

سايه  افکندی  بر آن  پايان  و  دانستم

پای تا  سر  هيچ هستم، هيچ  هستم ،  هيچ

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 23:37  توسط مرتضی وثوق | 


 

بر لبانم  سايه ای از  پرسشی  مرموز

در  دلم  درديست بی آرام  و هستی  سوز

راز  سرگردانی  اين  روح   عاصی را

با  تو  خواهم  در  ميان  بگذاردن، امروز


گر چه  از درگاه خود می رانيم، اما

تا من  اينجا  بنده،  تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت  تيرهء من،  سرگذشتی نيست

کز سرآغاز  و سرانجامش جدا باشی


نيمه شب  گهواره ها  آرام می جنبند

بی خبر از  کوچ دردآلود انسانها

دست  مرموزی  مرا  چون  زورقی  لرزان

می کشد پاروزنان  در  کام  طوفانها


چهره هايی در نگاهم سخت بيگانه

خانه هايی  بر فرازش  اشک  اختر ها 
 

وحشت  زندان  و برق  حلقهء زنجير

داستانهايی  ز لطف ايزد  يکتا !


سينهء سرد  زمين و لکه های گور 
 

 هر  سلامی  سايهء تاريک  بدرودی

دستهايی خالی  و در آسمانی دور

زردی  خورشيد بيمار تب آلودی


 جستجويی بی سرانجام  و تلاشی  گنگ 
 

جاده يی ظلمانی   و پايی  به  ره  خسته 
 

 نه نشان   آتشی  بر  قله های  طور 
 

 نه جوابی  از  ورای  اين  در  بسته


آه ... آيا  ناله ام ره می برد در  تو ؟

تا  زنی  بر  سنگ  جام خود پرستی  را 
 

 يک زمان  با من  نشينی ،  با  من خاکی
 

 از  لب  شعرم  بنوشی درد  هستی را


سالها  در  خويش  افسردم  ولی  امروز

شعله سان سر می کشم  تا  خرمنت  سوزم

يا خمش سازی  خروش بی شکيبم را

يا  ترا  من  شيوه ای  ديگر  بياموزم


دانم  از  درگاه خود می رانيم،  اما

تا من  اينجا  بنده،  تو آنجا،  خدا باشی

سرگذشت تيرهء من،  سرگذشتی نيست

کز سر آغاز و سرانجامش  جدا  باشی

                                                                               

                                                                          فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 0:2  توسط مرتضی وثوق | 
 

مشهد ـ طرقبه ـ چالیدره            ۲۶ / ۹ / ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 21:51  توسط مرتضی وثوق | 
 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی

سی شد و شروع به نواختن ویولن کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از

آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر

کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

 

                     

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت

قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد

خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویولن ‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه

توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه

خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار

پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از

صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویولن زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود

که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و

به تماشای ویولن‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه

 همچنان نگاهش به ویولن‌زن بود، بهمراه مادر به راه افتاد، این صحنه،

 توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا

استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویولن‌زن مینواخت، تنها شش نفر، اندکی

توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو

دلار عاید ویولن‌زن شد. وقتیکه ویولن‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر

همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی

او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویولن‌زن همان «جاشوا بل» یکی از بهترین

موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته

شده برای ویولن به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر

بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود،

وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط

واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای

سنجش توان شناسایی، سلیقه و الویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک

زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و

شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:

اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان

جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولن

است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

به نقل وترجمه از:
Effective club

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 20:21  توسط مرتضی وثوق | 
 

میگن اسلام آخرین و کامل ترین دین است که برای بشر فرستاده شده و

خداوند دینی جز اسلام را نخواهد پذیرفت.

"ان الدین عندالله الاسلام" و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه"؛[2] هر

کس آیینی جز اسلام را برگزیند از او پذیرفته نخواهد شد.

میگن پیامبر گرامی اسلام فرمود: "ایها الناس انی ترکت فیکم ما ان اخذتم

به لن تضلوا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی"؛ مردم! من در میان شما چیزی

به ودیعت نهادم که اگر بدان اخذ کنید هرگز گمراه نخواهید شد، کتاب خدا و

عترت خودم، یعنی اهل بیتم.[4]

میگن شیعه بر حق ترین مذهب دنیاست و بقیه منحرفند و تحریف شدند .

همه اینها را فقط میگن اما من که در عمل ندیدم کشور مسلمونی الگوی

صلح آرامش و امنیت دنیا شده باشه . تنها حکومت شیعه دنیا ما هستیم :

 به نظر شما تو این کشور از ساعت ۹ شب به بعد خانمی میتونه کنار

 خیابون منتظر تاکسی بایسته ؟

 روزی بوده که یک کاسب یا تاکسی یا ... سرتون کلاه نگذاشته باشه ؟

یکی از بزرگترین صاحبان نفت و گاز دنیا ما هستیم . تا حالا پمپ بنزین رفتین

؟ آدمهای با شخصیت رو دیدین با ۴ لیتری به گدایی بنزین افتادن ؟

 تا حالا کسی در خونتونو زده بگه این سرزمین و منابعش مال شما هم

هست کمی از سود غارت این منابع رو آوردیم تقدیمتون کنیم ؟

 بگذریم این حرفا چیه ؟ راستی امروز شیر گرفتی ؟

 آره از همون شیرهایی که رو پاکتش نوشته هر آدم  روزی ۳ لیوان شیر باید

بخوره . یعنی یک بابا و یک مامان و یک بچه روزی ۲ پاکت شیر . البته نوشته

هر آدم روزی ۳ لیوان شاید بنده های خدا ما رو آدم حساب نکردن . صبح

ساعت ۶ هنوز آفتاب در نیومده بود و هوا زیر صفر بود رفتم چند لیوان شیر

بگیرم . دیدم صفی بطول ۵۰ متر از آدمهای مختلف جلوی مغازه تعطیل

ایستادن . اکثرشون پیرمردهای پیشکسوتی بودن که عمرشونو در راه

خدمت به دولت گذرونده بودن . آنچنان با کت و شلوار راست قامت ایستاده

بودند که منو یاد شعر ایران مهد دلیران ... انداختند . گفتم حتما صف به این

طویلی مال سهام عدالته . شایدم دارن انرژی هسته ای بین مردم پخش

میکنن . خلاصه من چون فقط شیر میخواستم منصرف شدم و برگشتم .

با این صحبتهای من یه عده میگن نویسنده آدم نمک نشناسیه و قدر عدالت

 و آرامش کشورمونو نمیدونه که تعدادشون خیلی کمه . یه عده میگن بابا

اسلامو با حکومت قاطی نکن که تعدادشون خیلی زیاده . اما واقعا اگر

درخششی از اسلام در کل تاریخ سراغ دارید که حکومتی شاد و آرام برپا

شده باشه و عدالت  حکم فرما باشه بگین ما هم استفاده کنیم . البته اگر

در عصر خودمون باشه خیلی تاثیر گذار تره چون شاید عده ای بگردن و

در داستانهای تخیلی هزاران سال پیش نمونه  هایی پیدا کنند .

کسی هست که نشنیده باشه امنیت سوئیس رو ؟ عدالت و آرامششو ؟

خلاقیت و درستی ژاپن رو ؟ اقتصاد چشمگیر چین با یک میلیارد جمعیت ؟

راستی ایران عراق عربستان افغانستان و کشورهای مسلمون به چی

معروف بودن ؟ هر چی فکر می کنم یادم نمیاد .

البته این قابل انکار نیست که ما مسلمونا ربا و نزول رو بد میدونیم و

بانکهامون اسلامی ان و سود ۲۷ درصد از مردم میگیرن .خدا رو شکر مثل

چینیهای کافر سود بانکهامون ۵ درصد نیست .

شادترین مردم دنیا بر اساس نظر سنجی از مردم هر کشور :


رتبه ۱: دانمارک

جمعیت ۵/۵ میلیون
میزان متوسط عمر: ۸/۷۷ سال
درآمد سرانه : ۳۴،۶۰۰ دلار
ویژگی ها :
- بهترین سرویس های دولتی خدمات اجتماعی
- بیمه همگانی با پوشش کامل
- مدارس و دانشگاههای رایگان با کیفیت بسیار بالا
- هویت اجتماعی کاملا مشخص برای جوانان
- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا
- آلودگی محیط زیست ناچیز



رتبه۲ : سوئیس


جمعیت ۵/۷ میلیون
میزان متوسط عمر: ۵/۸۰ سال
درآمد سرانه : ۳۲،۳۰۰ دلار
ویژگی ها :
- موقعیت سوق الجیشی کاملا امن
- میزان جرم و جنایت ناچیز
- امکانات شهر نشینی با کیفیت بسیار بالا
- امکان ورزشهای نزدیک به طبیعت مانند کوهنوردی ، اسکی و سوارکاری برای همه
- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا
- ثبات سیاسی
- سیستم بهداشتی رایگان با سرانه ۳۵۰۰ برای هر نفر


رتبه ۳ : اتریش


جمعیت ۲/۸ میلیون
میزان متوسط عمر: ۷۹ سال
درآمد سرانه : ۳۲،۷۰۰ دلار
ویژگی ها :
- خدمات بهداشتی رایگان برای همه با پوشش کامل
- فعالیتهای فرهنگی همگانی و در دسترس
- خلق و خوی آرام مردم و شهرهای ساکت و تمیز
- سیستم حمل و نقل سریع شهری
- مدارس و دانشگاههای مدرن و مجهز و رایگان
- قوانین حفظ محیط زیست محکم



رتبه ۴ : ایسلند


جمعیت ۳۰۰،۰۰۰ نفر
میزان متوسط عمر: ۸۰ سال
درآمد سرانه : ۳۵،۷۰۰ دلار
ویژگی ها :
- سیستم خدمات خیریه دولتی
- خدمات دولتی رایگان با تنوع زیاد از بهداشت ، آموزش ، آموزش عالی تا گردش دسته جمعی
- سوبسید (یارانه) مسکن برای همه
- عدم وجود خط فقر در جامعه
- باسوادی همگانی
- عدم وجود بیکاری در جامعه



رتبه ۵ : باهاما


جمعیت ۳۱۰،۰۰۰ نفر
میزان متوسط عمر: ۶/۶۵ سال
درآمد سرانه : ۲۰،۲۰۰ دلار
ویژگی ها :
- کیفیت غذای بالا و ارزانی ارزاق
- آب و هوای بسیار معتدل
- طبیعت بکر
- جمعیت زیر خط فقر : ۱۰ ٪
- فرهنگ کاری راحت و بی تنش (همون تنبلی خودمون)
- تلفیق فرهنگی مناسب (افریقایی - اروپایی)
- خانواده های محکم و آمار طلاق بسیار پایین (علیرغم آزادی طلاق برای زوجین)
- کلیسای مردمی و متساهل


رتبه ۶ : فنلاند


رتبه ۷ : سوئد


رتبه ۸ : بوتان(کشوری با درآمد سرانه تنها ۱۴۰۰ دلار!!!)

رتبه ۹ : برونی


جمعیت ۳۸۰،۰۰۰ نفر
میزان متوسط عمر: ۷۵ سال
درآمد سرانه : ۲۳،۶۰۰ دلار
ویژگی ها :
- درآمد نفتی بالا
- ثبات سیاسی (دودمان سلطنتی ۶۰۰ ساله)
- نرخ جرم و جنایت بسیار پایین
- خدمات بهداشتی رایگان همگانی با کیفیت بالا
- عدم وجود خط فقر در جامعه (حقوق دولتی برای همه)
- سیستم آموزشی رایگان، حتی آموزش عالی
- یارانه غذا و مسکن برای همه


رتبه ۱۰ : کانادا

...

...

...


رتبه ۲۰۲ : ایران

گفتنی است که در این آمار گیری معتبر که از طریق نظرخواهی از مردم

 ۲۲۰ کشور جهان تهیه شده است،ایران رتبه۲۰۲ را به خود اختصاص داده

است که در بین کشورهای آسیایی بعد از عراق و افغانستان غمگین*ترین

مردمان در قاره کهن به حساب می أیند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 12:0  توسط مرتضی وثوق | 
 

 

 

 

 

                         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 20:39  توسط مرتضی وثوق | 
 

من زیاد اهل تماشای فیلم نیستم مگر اینکه فیلمش ارزش دیدن داشته باشد زیباترین

فیلمهایی که در زندگی ام دیده بودم : مالنا " بیمار انگلیسی " کازابلانکا " شهر فرشتگان "

شبهای روشن " و چند فیلم دیگر بود . اما مدتی بود که صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم

فیلم جدیدی را به من پیشنهاد میکرد ولی فرصت دیدنش را نمی یافتم . تا اینکه دیروز توانستم

این شاهکار را ببینم . بله سینما پارادیزو اسم فیلمیست که دیروز روح و روان من را ساعتها

تحت تاثیر مفاهیم بی نظیرش قرار داد . 

جوزپه تورناتوره کارگردان و نویسنده این فیلم زیبا قبلا هم مرا با فیلم "مالنا" اش به وجد آورده

بود . نتوانستم شما دوستان گل را از این شاهکار سینما بی خبر بگذارم و صمیمانه پیشنهاد

میکنم این فیلم را ببینید . البته قابل به ذکر است فیلمهای این کارگردان به دلیل خلوص در به

تصویر کشیدن زندگی و حقایق صحنه هایی متضاد با فرهنگ اسلامی دارد . لذا این فیلم برای

سنین پایین به هیچ عنوان توصیه نمیشود .

 

                   

محصول سال: 1988

ژانر: درام، مهیج

جوایز: برنده 21 جایزه و همچنین 7 نامزدی اسكار

كارگردان: جوزپه تورناتوره (Giuseppe Tornatore)

نویسنده: جوزپه تورناتوره (Giuseppe Tornatore)، ونا پائولی (Vanna Paoli)

بازیگران: آنتونلا آتلی (Antonella Attili)، انزو كنوال (Enzo Cannavale)، ایسا دنیلی (Isa

 Danieli)، ماركو لئوناردی (Marco Leonardi)، فیلیپ نویرت (Philippe Noiret)، سالواتوره كازایو

(Salvatore Cascio)

مدت زمان: 155 دقیقه

تصویر: رنگی

زبان: ایتالیایی

صدا:Dolby

محصول كشور: ایتالیا، فرانسه

زیر نویس: انگلیسی، فارسی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 18:50  توسط مرتضی وثوق | 
 

وقتی دیدمش فقط به کوله بار  سنگینش فکر میکردم .اما وقتی فهمیدمش دیدم با کوله باری

سنگین سبک سفر میکند . دوربین را برداشتم و باز با عکسی دیگر کوله سفر خویش را

سنگین تر ساختم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 16:37  توسط مرتضی وثوق | 
 

دیروز در کارخانه تنها بودم . باید ۱۲ ساعت را تنهای تنها توی سایت کارخانه سپری میکردم .

فکر می کردم خیلی سخت و طاقت فرسا باشد . اما کم کم متوجه شدم تنها نیستم و

حیوانهای مختلفی اطرافم هستند که میتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم و از دوستی با روح

پاکشان لذت ببرم . هر چه خوراکی داشتم از برنج گرفته تا نان و شیر  با آنها قسمت کردم .

من دیروز عیدم را با آنها سر یک سفره نشستم و جشن گرفتم .

 گنجشکها تا غروب برایم می خواندند و می رقصیدند .

 گربه پشمالو در حین خوردن به چشمانم خیره میشد و گاهی میو میو ی دوستانه ای میکرد

و سگ ولگردی هم که در زیر آهن پاره ها ۵ توله دوست داشتنی به دنیا آورده بود به من سر

میزد و باز با عجله برای شیر دادن بچه هایش میدوید زیر آهن پاره ها .

 دیروز روز خوبی بود با اینکه برف بود و سرما و از آدمیزاد خبری نبود اما محیط من گرم بود و

شلوغ و دوست داشتنی .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 0:8  توسط مرتضی وثوق | 
 

به نظر خودم زیبا ترین عکسیه که تو زندگیم گرفتم .

۲ روزه فکر میکنم چه متنی واسه این عکسی که گرفتم بذارم .آخرش هیچ جمله ای به ذهنم

نرسید جز نمایش این تصویر زیبا برای همه چشمایی که عاشقند .

بعضیا میگن عکسای خوبتو نذار تو اینترنت ازت میدزدن . بهشون میگم بذار بدزدن تصاویر که

مالکیت نداره من فقط لحظات زیبایی رو که گاهی جلوی چشمام قرار میگیرنو انتقال میدم به

چشمهای زیبا بین دیگران .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 20:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

واقعا هر طلوعی زیبایی خودش رو داره .

مخصوصا اگه چند روز پشت ابرها مشغول آرایش کردن خودش باشه .

خوشحالم که هر روز طلوع رو میبینم . البته آخرش هم سر همین عکس گرفتن از طلوع کشته

میشم چون روی پل هوایی که من هر روز طلوع رو نظاره میکنم و عکس میگیرم دقیقا

مشرف به محوطه سازمان اطلاعات مشهده .

اما گر عشق طلوع باشد سهل است مفقود الاثر شدنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 19:47  توسط مرتضی وثوق | 
 

                                 زمان عکس : ساعت ۱۰.۳۰ سه شنبه ۱۹ آذر ۸۷

بالاخره امروز بعد از چند روز ابرهای پر برکت از آسمان مشهد کوچ کردند و آفتاب درخشید .

هر چند چند روز بود که بدلیل ابری بودن هوا طلوع زیبای خورشید را ندیده بودم اما ارزشش را

داشت که باران و برف عطش تشنگی مشهد را کمی از بین ببرد .

امروز وقتی برای استفاده از طبیعت به خارج از شهر رفتم کوههای اطراف شهر را سفید پوش

دیدم که بسیار زیبا و دیدنی بود . با تمام وجود آرزو کردم زمستان امسال زمستانی پر بارش

باشد تا بهار روح حریص طبیعتم حسابی لذت ببرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 19:58  توسط مرتضی وثوق | 
 

این عکس را حدود یکساعت پیش از حرم امام رضا گرفتم .

تقدیم به عاشقان و دوستدارانش که در دور دستها حسرت زیارتش را دارند .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 19:38  توسط مرتضی وثوق | 
 

                 

                                   چیزی نیست ۱۰ سانت از خودم بزرگتره

در مشهد جمعه ها مکانی را به جمعه بازار اختصاص داده اند که در این بازار از شیر مرغ تا

جون آدمیزاد پیدا میشود . کالاهای نو و دست دوم و اکثر اوقات اشیایی که خود فروشنده

 نمی داند چیست و چقدر ارزش دارد . جمعیتی باور نکردنی از صبح زود به این بازار میایند .

 من این بازار را خیلی دوست دارم و با توجه به دوری راهش و محیط نامناسب گهگاهی به

آنجا سر میزنم . جمعه گذشته نیز به آنجا رفتم و آنقدر راه رفتم که دیگر توان روی پا ایستادن

را نداشتم . طبق معمول دوربینم  همراهم بود . در این بازار کودکان نظر من را خیلی جلب

کردند . کودکانی که بجای نشستن پای تلویزیون در کنار خانواده و دیدن برنامه فیتیله جمعه

تعطیله جمعه را در ازدحام جمعیت مشغول بکار بودند .

                              آلالالا گل قلیون ..... بخواب آرام در این میدون .....

          کاش با فشار دادن این دکمه ها میتونستم زندگی مورد علاقه ام رو انتخاب کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 18:13  توسط مرتضی وثوق | 
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است.
 
میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند.
 
عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه
 
فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل
 
فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر جفتش می باشد

 

وبلاگ اخبارجالب

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

وبلاگ اخبار جالب

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی

حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و

 گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی

کنار جنازه وی آرام می ایستد

وبلاگ اخبار جالب

کپی شده از : اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 18:17  توسط مرتضی وثوق | 
 

این غروب همانروزیست که طلوعش را برایتان به نمایش گذاشتم .

آمدن و رفتنش زیباست و پر انرژی . یکرنگ و یکدل .

هر غروبش یک طلوع است و هر طلوعش یک غروب

 گاهی وقتها حق میدهم به آنهایی که خورشید پرست بودند . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 22:27  توسط مرتضی وثوق | 
 

یکروز زودتر از همیشه باید میرفتم سر کار واسه همین ناراحت بودم . روی یک پل هوایی که

رسیدم دیدم یک زرده تخم مرغ بزرگ تو آسمونه که با من از خواب پاشده و بدون ناراحتی داره

کار تکراری هر روزشو شاد و خندون انجام میده . هر چی ما برج میسازیم و هوا رو آلوده

میکنیم تا اون دیده نشه خسته نمیشه و درخشان تر از همیشه واسه آشتی با چهره های

قهر آلود ما بهمون سلام میکنه .

منم دوربینمو در آوردم و یک عکس ازش گرفتم تا بذارم تو اینترنت که سلامشو به اونایی که از

 دنیای مجازی خارج نمیشن برسونم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 20:30  توسط مرتضی وثوق | 
امروز یک فکر جدید به سرم زد .

من همیشه دوربین بدست هستم و عاشق عکاسی .

تصمیم گرفتم قشنگاشو تو وبلاگ بذارم تا از نظرات دوستای گلم بی نصیب نباشم .

با چه سلیقه و زیبایی ای دانه های مفید و خوشمزه اش را بدون منت به آدمها تقدیم می کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 21:30  توسط مرتضی وثوق | 
سلام دوستان گل

خوشبختانه فرصت کوتاهی پیدا کردم که به شما و شبهای الموت سری بزنم .

شرمنده ام که فرصتم آنقدر نیست که پاسخ محبتهای شما عزیزان را در

وبلاگهای زیبایتان بدهم .

حدود یک ماه است در جمع کارگران پاک و ساده در خانه ای کارگاهی زندگی

میکنم . در این مدت دنیای زیبایی را تجربه کردم . دنیای بی آلایش و بی

امکانات کارگری . هر چند جسم همه خسته است و سر و صورت بچه ها

سیاه و آلوده اما شادابی روح این زحمتکشان و پاکی روح بزرگشان خستگی

و آلودگی ظاهر را پوشانده بود .

من در این محیط فهمیدم هستند شاعران و نویسندگانی که فقر و مشکلات

جبر زندگی فرصت نداده است که حتی طریقه قلم گرفتن به دستشان را

بیاموزند . حال می فهمم که چه بی احساس است احساسهای رمانتیک ما

با فنجان قهوه در پشت مونیتور .

هر روز و هر شب با محبتهایشان دلم را شاد میکردند بدون آنکه انتظار داشته

باشند من هم به وبلاگ دلشان سری بزنم . اکنون میفهمم که زمانی به

سراغ اینترنت میایم که شکمم سیر باشد و احتیاج به زمان برای تامین اولین

احتیاجهای زنده بودنم نداشته باشم .

جالب است بدانید که شب اولی که به جمع آنها وارد شدم غم تمام وجودم را

فرا گرفت و با خود گفتم چگونه می توانم روز ها و شبها در کنار یک مشت

کارگر بیسواد و بی احساس سر کنم . اما کم کم متوجه شدم بی احساس

منم که از دنیای فقر و جبر آنها خبر ندارم و بیسواد منم که که از معادله فقر و

محدودیت انتظار نتیجه با کلاس بودن را داشتم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 17:11  توسط مرتضی وثوق | 

هر چند وقت يك توده احساس دلگيري و سر در گمي مياید سراغم .

اصلا انگار فصل داره . هيچ انگيزه اي براي حركت ندارم . هيچ لذتي برايم شيرين نيست .

برايم اهميت ندارد قيافه ام چه شكلي باشد يا ديگران درباره ام چه فكر ميكنند .

از تكرار روزها و شبها  خسته شده ام . همه حرفها و روشهاي موفقيت و nlp را هم بلدم .

اما این روزها نمی توانم مصنوعی خودم را شاد کنم .

چند روز پیش یکی از دوستانم در سالگرد جوانمرگ شدن مادرش  مطلبی سوزناک در وبلاگش

نوشته بود .خیلی حالم گرفته شد از حرفهای دلش و وقتی رفتم تو قسمت نظرات با او

همدردی کنم جمله ای از یک آدم ... دیدم که به فکر این بود که آمار بازدید وبلاگش بالا برود :

واقعا زیبا بود ممنون که به من سر می زنی من آپ کردم و سخت منتظر حضور گرم شما

               

نمی دانم ناله یک فرزند در فراغ مادری که از کودکی ندیده اش کجایش واقعا زیباست ؟

و نمی دانم این دعوتهای اجباری به وبلاگها چه سودی برایشان دارد ؟

نمی دانم واقعا نمی دانم ...

چه زیبا سرود زنده یاد حسین پناهی کسی که هیچگاه برای چشمهای دیگران نقش بازی نکرد و

تنها بازیگری بود که در تمام نقشهایش آهنگ خالصانه کلامش تغییر نکرد :

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانع اند

و اندكي سكوت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 21:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

                    

شب دوشنبه در شهر مشهد بعد از سالها یکی از زیباترین برفهای زمستانی بارید .

برفی بینهایت رویایی که کهنسالان را به کودکانی شاد و بازیگوش تبدیل کرد .

ساعت ۱ نیمه شب شال و کلاه کردم و با دوربین و سه پایه از خانه زدم بیرون تا شبی بی نظیر را

در خاطرات زندگیم ثبت کنم . چه گرمایی داشت زیبایی های برف در شب سرد و ساکت .

۱۶۰ قطعه عکس با انگشتان بی حس شده ام گرفتم و افسوس که ساعت ۳.۳۰ بامداد شارژ

باطریهایم تمام شد و گرنه دوست داشتم تا طلوع آفتاب این کار لذت بخش را ادامه دهم .

        برای مشاهده گلچینی از عکسهای این شب زیبا اینجا کلیک کنید .

این شعر زیبا را هم که در وبلاگ زیبای خانه پدر دیدم را زیر این تصاویر برفی

اضافه می کنم  :

 برف خيال تو
در دست هاي دوستي من
بيش از دمي نماند
اي روح برفپوش زمستان
پنداشتم كه پيك بهاري
پيراهنت به پاكي صبح شكوفه هاست
پنداشتم كه
مي رسي از راه
فرخنده تر ز معني الهام
در لفظ زندگاني من ، خانه مي كني
پنداشتم كه رجعت سالي
 از بعد چهار فصل
 با بعثت خجسته ي خورشيد
در شام جاهليت يلدا
اما ،‌تو فصل پنجم عمر دوباره اي
اي روح سردمهر زمستان
ديگر از آن طلوع طلايي چه مانده است
جز اين غروب زرد ؟
 روز خوشي كه ديدم آيا به خواب بود ؟
شب با هزار چشم
خندد به من كه : خواب خوشي بود روز تو
روزي كه شمع مرده در آن ،‌ آفتاب بود

                                                   نادر نادرپور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 11:12  توسط مرتضی وثوق | 
 

               

برای مشاهده این گزارش تصویری به آدرس زیر در وبلاگ تادانه مراجعه کنید :

http://tadaneh1.blogspot.com/2007/12/mashhad-alamout-vosough.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 20:51  توسط مرتضی وثوق | 
 

                                                

امروز یکی از دوستان اشعار حسین پناهی را به من داد .

تا کنون با شعرهایش آشنایی نداشتم هر چند عاشق شخصیتش بودم .

اکنون دکلمه اشعارش را با زبان خودش میشنوم و با چشمانی خیس وسعت

تفکرش را نظاره گرم .

 

وهم

 

كهكشان ها كو زمينم ؟

زمين كو وطنم

وطن كو خانه ام ؟

خانه كو مادرم ؟

مادر كو كبوترانم ؟

....معناي اين همه سكوت چيست ؟

من گم شدم در تو ؟

يا تو گم شدي در من اي زمان ؟

....كاش هرگز آن روز

از درخت انجير پائين نيامده بودم !!

كاش !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 18:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

این روزها تو کارخونه خیلی سرم شلوغه .

از ۶ صبح تا ۱۰ شب یکسره مشغول به کارم و متاسفانه باعث شده تا از شبهای الموت و

دوستانم کمی دور بشم .

دلم برای همتون حسابی تنگ شده .

اگر تازگیها قصوری از من نسبت به دوستان گلم و دوستداران الموت سرزده امیدوارم منو

ببخشید .شاید فکر کنید کسی که از ۶ صبح تا ۱۰ شب بی وقفه کار میکنه حتما حرص پول

میزنه .اما جالب اینجاست که بدون چشم داشت مالی و علی رقم میل باطنیم نسبت به

مشغولیتهای دنیایی درگیر این شیوه زندگی شدم . امیدوارم هر چه زودتر فرصت کافی برای

شبهای الموت و خانواده خودم پیدا کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:51  توسط مرتضی وثوق | 
 

امروز يكي از روزهاي خوب خداست

چون در چنين روزي خدا يك غنچه زيبا به شاخه گل خانه پدر هديه كرده

                        

امروز روز تولد يك دختر فهميده و هنرمند به نام ستاره است

ستاره دختر گل خانم قاييني مدير وبلاگ خانه پدر هست

زيباترين لحظات را براي اين مادر و دختر شريف و مهربان آرزو مي كنم

عكس زير توسط ستاره عزيز و هنرمند گرفته شده  كه سفالينه هاي داخل تصوير را هم با

دستهاي هنرمند خودش ساخته است

                         

ضمنا اين دختر بي نظير وبلاگ زيبايي دارد با نام باران ستاره كه ديدنش آدم را شاد مي كند .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 19:41  توسط مرتضی وثوق |